هرو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هرو. [ هََرْوْ ] (ص ) مردم شجاع راگویند. (برهان ). سروری هزو (با زاء معجمه ) ضبط کرده است . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). رجوع به هزو شود.
هرو. [ هََرْوْ ] (ع مص ) به چوب دستی زدن کسی را. (منتهی الارب ). به عصا بزدن . (تاج المصادر بیهقی ). زدن به هراوة. (اقرب الموارد). ◄ فحش گفتن و بزدن . ◄ نیک پختن گوشت . (تاج المصادر بیهقی ). هرء. رجوع به هرء شود. ◄ بزدن سرما کسی را. (مصادر اللغة زوزنی ).
هرو. [ هََرْوْ ] (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان گاوکان ازبخش جبال بارز شهرستان جیرفت که در ١١٢ هزارگزی جنوب خاوری مسکون و ٨ هزارگزی شمال راه مالرو کروک به سبزواران واقع است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٨).