هره
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هره . [ هَُرْ رَ ] (اِ) سوراخ کون . (برهان ). مقعد و نشستنگاه . (برهان ). کون باشد. (اسدی ) : کوهش بسان هره درآورده سر بهم دشتش بسان شله نهاده زهار باز. روحی ولوالجی . مرا که سال به هفتاد و شش رسیدو رمید دلم ز شله ٔ صابوته وز هره ٔ تاز. قریع. هره ٔ نرم پیش من بنهاد هم بسان یکی تل مسکه . حکاک . کنم من هره را جلوه، نکوهم شله را زیرا که هره درخور جلوه ست و شله درخور جله . عسجدی . ◄ گیاهی است که در میان گندم وجو روید و غوزه ای دارد کنگره دار مانند غوزه ٔ خشخاش و در اندرون آن چند دانه می باشد. (برهان ). هربنگ . رجوع به هربنگ شود.