هرم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هرم . [ هََ ] (اِخ ) نام ابوزرعةبن عمروبن جریر است . (یادداشت به خط مؤلف ).
هرم . [ هََ ] (ع اِ) گیاهی است شور. (منتهی الارب ). نوعی از حمض است که شورمزه است و بیش از انواع دیگر بر زمین گسترده شود و پهن گردد. (اقرب الموارد). ◄ نام درختی است . ◄ بقلةالحمقاء. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ (اِخ ) یوم الهرم از ایام عرب است . (اقرب الموارد). ◄ ذوالهرم ؛ مالی از آن عبدالمطلب یا ابوسفیان در طائف .(اقرب الموارد). رجوع به هرم در ردیف اسم خاص شود.
هرم . [ هََ رَ ] (ع مص ) سخت پیر و کلانسال گردیدن . (منتهی الارب ). سخت پیر شدن . (تاج المصادر بیهقی ). رسیدن به نهایت پیری . (اقرب الموارد) : همیشه تا نشود خوشتر از بهار خزان همیشه تا نبود خوشتراز شباب هرم . فرخی . دست بخشنده ٔ او از دل پیران ببرد غم بریانی و بیچارگی و ضعف هرم . فرخی . گر او را هرم دست خدمت ببست ترا همچنان بر کرم دست هست . سعدی . ◄ ضعیف گردیدن . (اقرب الموارد).