هرزه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هرزه . [ هََ زَ / زِ ] (ص ) بیهوده . (غیاث ) (آنندراج ). خیره . (صحاح الفرس ). یاوه . یافه . (یادداشت به خط مؤلف ) : چو بیچاره گردی و پیچان شوی ز گفتار هرزه پشیمان شوی . فردوسی . خنده ٔ هرزه مایه ٔ جهل است مرد بیهوده خند نااهل است . سنائی . گرد بازار هرزه میگردی خر در آن ره طلب که گم کردی . سنائی . مشنو ترهات او که بیمار پر گوید هرزه روز بحران . خاقانی . بیت فرومایه ٔ این منزحف قافیه ٔ هرزه ٔ آن شایگان . خاقانی . چند خونهای هرزه خواهی ریخت زیر این طشت سرنگون بلند. خاقانی . دریغا هرزه رنج روزگارم دریغا آن دل امیدوارم . نظامی . غیر معشوق ار تماشایی بود عشق نبودهرزه سودایی بود. مولوی . - برهرزه ؛ هرزه . به بیهودگی . بی سبب . بی دلیل . بی جهت : خود را برهرزه مکش و سر خود به باد مده . (تاریخ بلعمی ). خواهی امید گیر و خواهی بیم هیچ برهرزه نافرید حکیم . سنائی . - به هرزه ؛ برهرزه . به بیهودگی . بیهوده . بی سبب . بی دلیل . بی جهت : به هرزه ز دل دور کن خشم و کین جهان رابه چشم جوانی ببین . فردوسی . به هرزه درسر او روزگار کردم و او فراغت از من و از روزگار من دارد. سعدی . به هرزه عمر من اندر سر هوای تو شد جفا ز حد بگذشت ای پسر چه میخواهی . سعدی . بر بد و نیک چون نیَم قادر پس دل از غم به هرزه فرسودم . ابن یمین . وفا مجوی ز کس ور سخن نمی شنوی به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا می باش . حافظ. ای دل به هرزه دانش و عمرت به باد رفت صد مایه داشتی و نکردی کفایتی . حافظ. به هرزه بی می و معشوق عمر می گذرد بطالتم بس، از امروز کار خواهم کرد. حافظ. ترکیب ها: - هرزه اندیش . هرزه بیان . هرزه پا. هرزه چانگی . هرزه چانه . هرزه چشم . هرزه خای . هرزه خرج . هرزه خند. هرزه خوار. هرزه درای . هرزه درایی . هرزه دراییدن . هرزه دزد. هرزه دست . هرزه دو. هرزه دهن . هرزه رو. هرزه زبان . هرزه شدن . هرزه کار. هرزه گرد. هرزه گردی . هرزه گو. هرزه گویی . هرزه لا. هرزه لای . هرزه لایی . هرزه لاییدن . هرزه مرس . رجوع به این مدخل ها شود. ◄ (ق ) بیهوده . به بیهودگی . بی جهت . بی دلیل . بی سبب : بدو گفت ای مایه ٔ جنگ و سور چه تازی بر این دشت هرزه ستور. فردوسی . ◄ (اِ) بیهودگی . هرزگی : ز عالی همتی گردن برافراز طناب هرزه از گردن بینداز. نظامی . رجوع به هرزگی شود. ◄ هذیان . (یادداشت به خط مؤلف ).