هرد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هرد. [ هََ ] (اِ) در فارسی و عربی از هریدر سنسکریت است به معنی چوب زرد. (حاشیه ٔ برهان چ معین ). زردچوبه را گویند و به عربی عروق الصفر خوانند. (برهان ).
هرد. [ هََ ] (ع مص ) نیک پختن گوشت را و مهراکردن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ دریدن و پاره پاره کردن جامه را. ◄ دست یافتن بر چیزی . ◄ طعن کردن در ناموس کسی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ شکافتن به جهت تباه کردن . (منتهی الارب ). شکافتن برای افساد یا اصلاح . (اقرب الموارد). ◄ خواستن چیزی را. ◄ خوب پخته شدن گوشت . ◄ در آشوب و فتنه درافتادن . (منتهی الارب ). ◄ زردکردن جامه را. (تاج المصادر بیهقی ). ◄ (اِ) هرج و فتنه : وقعوا فی الهرد. (از اقرب الموارد).
هرد. [ هَُ ] (ع اِ) زعفران .(منتهی الارب ). الکوکم الاصفر. (اقرب الموارد). ◄ گل سرخ . (منتهی الارب ). الطین الاحمر. (اقرب الموارد). ◄ بیخ درختی است که بدان رنگ کنند. (منتهی الارب ). و رنگ زرد دهد. (از اقرب الموارد).