هراه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هراه . [ هََ / هَِ ] (اِخ ) هرات . (غیاث ) : همه شاهان را خاک کف پای تو کند از بلاد حبش و بادیه و زنگ و هراه . منوچهری . چو خدمت تو که مقصودم است حاصل نیست مرا یکی است نشابور وبلخ و مرو و هراه . انوری .
هراه . [ ] (اِخ ) شهرکی است به فارس، هوایش معتدل است و آب روان اندک دارد. جایی آبادان و دارای جامع و منبر است . (از فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ١٢٥).