هراش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هراش . [ هَِ ] (ع مص ) بر یکدیگر انگیختن سگان را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ برجستن و حمله کردن و دشمنی ورزیدن . (از اقرب الموارد). ◄ (اِمص ) مخاصمه و قتال و این معنی مستعار از هراش سگان است . (اقرب الموارد).
هراش . [ هََ ] (اِ) قی و استفراغ وشکوفه . (برهان ). قی باشد. (اسدی ). قی باشد که مستان و بیماران کنند. (صحاح الفرس ). هَرارش : از چه توبه نکند خواجه که هر جای رود قدحی می بنخورده کندش زود هراش . شهید بلخی .