هراسیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هراسیدن . [ هََ دَ ] (مص ) ترسیدن . بیم داشتن . هراس داشتن . بشکوهیدن . (یادداشت به خط مؤلف ). ترسیدن و واهمه کردن باشد. (برهان ) : کز بیم ناوک تو به مغرب به روزو شب اندر تن عدو بهراسد همی روان . فرخی . هنگام مدح او دل مدحت کنان او از بیم نقد او بهراسد ز شاعری . فرخی . سمندش چو آن زشت پتیاره دید شمید وهراسید و اندررمید. اسدی . به ایرانیان گفت گردان چین هراسیده اند از شما روز کین . اسدی . مسیحم که گاه از یهودی هراسم گه از راهب هرزه لا میگریزم . خاقانی . جان در کنف شاهست از حادثه نهراسد عیسی زبر چرخست از دار نیندیشد. خاقانی . هراسیدم از دولت تیزگام که بگذارد این نقش را ناتمام . نظامی . ز گوهر سفتن استادان هراسند که قیمت مندی گوهر شناسند. نظامی . خرد بخشید تا او را شناسیم بصارت داد تا هم زو هراسیم . نظامی . از عقوبت آخرت نهراسد. (گلستان ).