هراس داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هراس داشتن .[ هََ ت َ ] (مص مرکب ) ترسیدن . هراسیدن : از این بگذری سفله آن را شناس که از پاک یزدان ندارد هراس . فردوسی . که دارند روز و شب از بس هراس به هر کوه دیده، به هر دیر پاس . اسدی . نه نه کارم ز فلک نیک بد است من هراس از بتری خواهم داشت . خاقانی . چنین گفت مرد حقایق شناس از این هم که گفتی ندارم هراس . سعدی . عمل گر دهی مرد منعم شناس که مفلس ندارد ز سلطان هراس . سعدی . گرش پای بوسی نداردت پاس ورش خاک پاشی ندارد هراس . سعدی . رجوع به هراس شود.