هرآینه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هرآینه . [ هََ ی ِ ن َ / ن ِ ] (ق مرکب ) مرحوم بهار جزء دوم کلمه را با «آذین » یکی میداند. (از حاشیه ٔ برهان چ معین ). ناچار و لاعلاج و لابد و بی شک و بی دغدغه و علی کل حال . (برهان ). در هر صورت . در هر حال . در همه ٔ احوال . (یادداشت به خط مؤلف ). ناچار و لاعلاج و لابد و بی شک و به هروجه و در هرحال و البته و حتماً و همیشه و هرزمان . (ناظم الاطباء) : آن حوض آب روشن و آن کوم گرد او روشن کند دلت چو ببینی هرآینه . بهرامی سرخسی . همی سر آرد بار آن سنان و نیزه ٔ او هرآینه که همی خون خورد سر آرد بار. دقیقی . هرآینه شود از رنگ مرغزار تهی چو روی کرد سوی مرغزار شیر ژیان . فرخی . گر شوم بودتی بغلامی بنزد خویش با ریش شوم تربه بر ما هرآینه . عسجدی . با درفش ار تپانچه خواهی زد بازگردد به تو هرآینه بد. عنصری . کسی که آتش را جای سازد اندر دل هرآینه به دل او رسد نخست زیان . عنصری . رحلت کند هرآینه حاصل مراد مرد آتش کند هرآینه صافی عیار زر. امیرمعزی . هرآینه چون به درگاه رسند حال بازنمایند. (تاریخ بیهقی ). و هرآینه آن کس که زشتی کار بشناسد اگر خویشتن در آن افکند نشانه ٔ تیر ملامت شود. (کلیله و دمنه ). هرآینه درسر این استبداد شوی . (کلیله و دمنه ). قبله مساز ز آینه هر چند مر ترا صورت هر آینه بنماید، هرآینه . خاقانی . دو بامداد گر آید کسی به خدمت شاه سوم هرآینه در وی کند به لطف نگاه . سعدی . کس این کند که ز یار و دیار برگردد کند هرآینه چون روزگار برگردد. سعدی . مرا هرآینه خاموش بودن اولیتر که جهل پیش خردمند عذر نادان است . سعدی . ◄ (ص ) ظاهر و روشن . ◄ واجب . (برهان ). به این معنی برساخته ٔ فرقه ٔ آذرکیوان است . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ).