هدی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هدی . [ هََدْی ْ ] (ع اِ) آن چارپای که به مکه برند و ذبح کنند. (ترجمان جرجانی ترتیب عادل ). آنچه به حرم برده شوداز چارپایان و گویند آنچه برای قربان کردن برند. (از اقرب الموارد). قربانی که به مکه فرستند. (منتهی الارب ). در این معنی در عربی به فتح اول و کسر دوم و تشدید سوم است . (از حاشیه ٔ برهان چ معین ) : توانگران را وقف است و نذر و مهمانی زکوة و فطره و اعتاق و هدی و قربانی . سعدی . رجوع به هَدی ّ شود. ◄ عروس . (منتهی الارب ). ◄ سیرت . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد): ما احسن هدیه . (اقرب الموارد). ◄ خوی . ج، هَدی ّ. (منتهی الارب ). ◄ طریقه . (از اقرب الموارد). ◄ صاحب حرمت . (اقرب الموارد). ◄ (مص ) راه راست نمودن کسی را. اشاره کردن کسی را. (منتهی الارب ). ◄ یافتن راه را. (منتهی الارب ). استرشاد. (اقرب الموارد). ◄ رفتن به راه دیگری .(منتهی الارب ). رجوع به هدایت و هدایة شود.
هدی . [ هََ ] (ع اِ) سیرت . (منتهی الارب ).
هدی . [ هَُ دا ] (ع مص ) راه راست نمودن کسی را. (منتهی الارب ). راه نمودن . (ترجمان علامه جرجانی، ترتیب عادل ). اشاره کردن کسی را. (اقرب الموارد). ◄ یافتن راه را. (منتهی الارب ). مقابل ضلالت . (یادداشت به خط مؤلف ) (اقرب الموارد). ◄ (اِ) روزی . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ راستی . (منتهی الارب ) : به سخا و به هدی و به بها و به تقی خوش از خداوندسوی خلق جهانند و مشارند. ناصرخسرو. ◄ راه راست . (منتهی الارب ) : برهمنان راچندانکه دید سر ببرید بریده به ْ سر آن کز هدی بتابد سر. فرخی . ز بهر آنکه بتان را همی پرستیدند مخالفان هدی اندرآن بلاد ودیار. فرخی . شاد من از دین و هدی گشته ام پس که تواند که کند غمگنم . ناصرخسرو. ◄ رشاد. ◄ بیان . (اقرب الموارد). ◄ راهنمایی و دلالت . (منتهی الارب ).ضد ضلال . (اقرب الموارد) : در هدی نگشاید مگر کلید سخن هموگشاید درهای آفت و بلوی . ناصرخسرو. شمع هدی، زین دین، خواجه ٔ روی زمین مفخر کلک و نگین سرور و صدر جهان . خاقانی . پیشت آرم چار یارش را شفیع کز هدی شان عز والا دیده ام . خاقانی . ◄ به کنایت دین اسلام و دین حق را گویند و در این معنی گاه کلمه ٔ دین را نیز بر آن افزایند : تا نگیرد دست مردان دامن دین هدی دین و دنیاشان همی گوید و هم لایهتدون . سنائی . تا بدرقه از دوستی آل علی نیست بر قافله ٔ دین هدی دیو نهد باج . سوزنی . شمشیر ملک دید هدی گفت فدیناک طاغوت پرستان را طاعون و بلایی . خاقانی . ای به وفای تو میان بسته چرخ وز تو هدی را مدد بیکران . خاقانی . کعبه که قطب هدی است معتکف است از سکون خود نبود هیچ قطب منقلب از اضطراب . خاقانی . ای کرده با دلها ندا، تا کرده دلها جان فدا سرهای پیران هدی از شاهراه آویخته . عطار. وقت خلوت نیست اندر جمع آی ای هدی چون کوه قاف و تو همای . مولوی .