هدف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هدف . [ هََ ] (ع مص ) درآمدن در هدفة. (منتهی الارب ). دخول . (اقرب الموارد). ◄ به پنجاه نزدیک گردیدن . ◄ کسل مند گردیدن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ سست شدن . (منتهی الارب ). ضعیف شدن . (اقرب الموارد). ◄ شتافتن بسوی چیزی . (اقرب الموارد).
هدف . [ هَِ] (ع ص ) تن دار جسیم . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
هدف . [ هََ دَ ] (ع اِ) هر چیز بلند و برافراشته از بنا و ریگ توده و کوه و پشته و مانند آن . ◄ مرد بزرگ جثه . ◄ نشانه ٔ تیر. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) : خیل سحاب از هر طرف رنگین کمان کرده به کف باران چو تیری بر هدف دستی توانا ریخته . خاقانی . مویی شدم که موی شکافم به تیر نطق کآسیب طالعم هدف اضطرار کرد. خاقانی . کمان ابرویش گر شد گره گیر کرشمه بر هدف میراند چون تیر. نظامی . ز آن دعای شبانه شبگیری ترسم افتد بدین هدف تیری . نظامی . کمان خواست از دایه و چوبه تیر گهی کاغذش بر هدف گه حریر. نظامی . گاه باشد که کودکی نادان بغلط بر هدف زند تیری . سعدی (گلستان ). ناوکش را جان درویشان هدف ناخنش را خون مسکینان خضاب . سعدی . دری هم برآید ز چندین صدف ز صد چوبه آید یکی بر هدف . سعدی (بوستان ). تیر چون از کمان سست آید از کجا بر هدف درست آید. اوحدی . - هدف گیری ؛ نگریستن نشانه و هدف به دقت پیش از آنکه تیر بیندازند. - هدف وار ؛مانند هدف و نشانه ای که تیر بر آن افکنند : کاغذین جامه هدف وار علی اﷲ زنیم تا به تیر سحری دست قدر بربندیم . خاقانی . ◄ در تداول، آنچه آدمی برای رسیدن بدان بکوشد از جاه و مال و جز آن . مقصود. غایت . - باهدف ؛آنکه زندگی را بیهوده نگذراند و در کارهای خود هدفی دارد. - بی هدف ؛ مقابل باهدف . ◄ (ص ) بسیارخواب . (منتهی الارب ). سنگین بسیارخواب . (اقرب الموارد). ◄ گران ناسازوار بی خیر. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ج، اهداف . (اقرب الموارد). ◄ (اِ صوت ) کلمه ای است که بدان گوسپند و بز را به دوشیدن خوانند. (منتهی الارب ). رجوع به «هدف هدف » شود.