هجی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هجی . [ هََ ج ْی ْ ] (ع مص ) آشکارا و گشاده گردیدن . ◄ در مغاک فرورفتن چشم شتر. (منتهی الارب ). رجوع به هجوم شود.
هجی . [ هَِ ] (ع اِمص ) ممال هجا. (یادداشت به خط مؤلف ). هجو و بدگوئی : شاعران را خه و احسنت، مدیح رودکی را خه و احسنت هجی است . شهید بلخی . گاه توبه کردن آمد از مدایح وز هجی کز هجی بینم زیان و از مدایح سود نی . منوچهری . نکنم خواجه را به شعر هجی لیک برخوانم آیتی ز نبی . انوری . چه مایه شعر که در مدح منتشر گردد کریم را به مدیح و لئیم را به هجی . ادیب صابر. چون سخن گوید او ز بهر صلاح که کند گوش سوی هزل وهجی . ابوالفرج رونی . گر در این مکتب ندانی تو هجی همچو احمد پری از نور حجی . مولوی . رجوع به هجا و هجو شود.
هجی . [ هَِ جی / هَِ ج ْ جی ] (از ع، اِمص ) تهجی . (ناظم الاطباء). رجوع به هجی کردن شود.