هجو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هجو. [ هََ ج ْوْ ] (ع مص ) نکوهیدن . (منتهی الارب ). شمردن معایب کسی . (اقرب الموارد). عیب کردن . (اقرب الموارد). ◄ دشنام دادن کسی را به شعر. (منتهی الارب ). هجا. بد گفتن . (یادداشت به خط مؤلف ). شتم . (اقرب الموارد) : شاهنامه به نام اورها کن و هجو او به من ده تا بشویم . (چهارمقاله ). در همه دیوان من دو هجو نبینی در همه گلزار خلد خار نیابی . خاقانی . - هجو کردن ؛ بدگویی کردن . هجا گفتن . (یادداشت به خط مؤلف ). - هجو گفتن ؛ هجو کردن : هر که ترا هجو گفت و هجو ترا خواند روزشهادت زبان او نشود گنگ . منجیک . مادحت گر هجو گوید برملا روزها سوزد دلت زآن سوزها. مولوی . رجوع به هجا شود. ◄ شمردن حروف با اسماء آنها. (اقرب الموارد). تهجی . هجی کردن . ◄ بد شمردن زن صحبت شوی خود را. (اقرب الموارد). ◄ (اِ) در تداول عوام فارسی زبانان به معنی سخن بی هده و پوچ نیز به کار رود.