هجو
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(هَ) [ ع. ]<BR>۱- (اِمص.)بدگویی، سرزنش.<BR>۲- مذمت به شعر.<BR>۳- (اِ.) حرف یا چیز بیهوده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(هَ) [ ع. ] ۱- (اِمص.)بدگویی، سرزنش. ۲- مذمت به شعر. ۳- (اِ.) حرف یا چیز بیهوده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هجو. [ هََ ج ْوْ ] (ع مص ) نکوهیدن . (منتهی الارب ). شمردن معایب کسی . (اقرب الموارد). عیب کردن . (اقرب الموارد). ◄ دشنام دادن کسی را به شعر. (منتهی الارب ). هجا. بد گفتن . (یادداشت به خط مؤلف ). شتم . (اقرب الموارد) : شاهنامه به نام اورها کن و هجو او به من ده تا بشویم . (چهارمقاله ). در همه دیوان من دو هجو نبینی در همه گلزار خلد خار نیابی . خاقانی . - هجو کردن ؛ بدگویی کردن . هجا گفتن . (یادداشت به خط مؤلف ). - هجو گفتن ؛ هجو کردن : هر که ترا هجو گفت و هجو ترا خواند روزشهادت زبان او نشود گنگ . منجیک . مادحت گر هجو گوید برملا روزها سوزد دلت زآن سوزها. مولوی . رجوع به هجا شود. ◄ شمردن حروف با اسماء آنها. (اقرب الموارد). تهجی . هجی کردن . ◄ بد شمردن زن صحبت شوی خود را. (اقرب الموارد). ◄ (اِ) در تداول عوام فارسی زبانان به معنی سخن بی هده و پوچ نیز به کار رود.
مترادف و متضاد واژهدان
سخریه، مسخره، هجا، هجویه، هزل بیهوده، پوچ، مبتذل، مزخرف، مهمل نامربوط
فرهنگ طیفی واژهدان
مسخره، سخن نیشدار، تهمت دروغین، تجسم غیرواقعی، مسخرهبازی، افترا طنز، متلک، شوخی، هزل، بذله هجائیات، هجویات، هجونامه، هجویه
واژگان فارسی سره واژهدان
یاوه، نکوهش