هجران
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) [ ع. ] (اِمص.) جدایی، دوری.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) [ ع. ] (اِمص.) جدایی، دوری.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هجران . [ هََ ج َ ] (اِخ ) دو ده است روباروی در سر کوه حصین و محکم نزدیک حضرموت که یکی آن را حیدون و دیگری را دمون نامند. (منتهی الارب ). تثنیه ٔ هجر، و هجر به لغت اهل یمن به معنی قریه است و هجران دو قریه باشد بر قله ٔ کوهی استوار. یکی از این دو را خَیدون یا خودون و دیگری را دَمون خوانند ساکنان این دو قریه را بنی حارث بن عمرو تشکیل میدهند و ایشان را آبی است که از کوه جاری میشود و زراعت آنان نخل و گندم و ذرت است . (از معجم البلدان چ جدید). هجران نام مشقر و عطالة که دو قلعه اند در یمامه، میباشد. (از معجم البلدان چ جدید). - ذوهجران ؛ لقب پسر نسمی از بنی میثم ابن سعد که یکی از اذواء است . (منتهی الارب ). رجوع به ذوهجران شود.
هجران . [ هَِ ] (ع اِمص ) جدایی . مفارقت . دوری . دوری از دوستان و یاران . (ناظم الاطباء). هجر. فراق . افتراق . ضد وصال . فرقت : آتش هر جانْت ْ را هیزم منم و آتش دیگرْت ْ را هیزم پده . رودکی . دلی که پر از زوغ هجران بود ورا وصل معشوقه درمان بود. بوشکور. دریغا که باب من آن پهلوان بماند ز هجران من ناتوان . فردوسی . کسی که او غم هجران کشیده نیست چو من ز بهر برگ درختان چرا خورد تیمار. فرخی . نه چون بار هجران بود هیج باری نه چون نار فرقت بود هیچ ناری . قطران تبریزی . چو پیروزه گشته ست غمکش دل من ز هجران آن دو لب بهرمانی . بهرامی . «و با اینهمه درد فراق بر اثر سوز هجران منتظر». (کلیله و دمنه ). خیره نکرده ست دلم را چنین نه غم هجران و نه شوق وصال . ناصرخسرو. آن به که پیش هودج جانان کنی نثار آن جان که وقت صدمه ٔ هجران شود فنا. خاقانی . «بدانست که جوان در تب مطبق عشق است و در حرارت محرق هجران ». (سندبادنامه ص ١٨٩). شده زاندیشه ٔ هجران یارش ز بحر دیده پر گوهر کنارش . نظامی . از تو گر وصال آید قسم من اگر هجران هر چه از تو می آید من به جان خریدارم . عطار. شرح این هجران و این خون جگر این زمان بگذار تا وقت دگر. مولوی . تا کی ای جان اثر وصل تو نتوان دیدن که ندارد دل من طاقت هجران دیدن . سعدی . حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر کنایتی است که از روزگار هجران گفت . حافظ. روزگار و هر چه در وی هست بس ناپایدار است ای شب هجران تو پنداری برون از روزگاری . داوری مازندرانی (یادداشت مؤلف ). ◄ در اصطلاح عرفان ؛ التفات کردن بغیر حق است . ظاهراً و باطناً. و دوری و جدایی و فراق از محبوب را گویند که برای عاشق شیدا بسی تلخ و ناگوار است . (فرهنگ مصطلحات عرفاء، تألیف سید جعفر سجادی ). رجوع به هجر شود.
هجران . [ هَِ ] (ع مص ) جدایی کردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (شمس اللغات ). هجر. ◄ از کسی بریدن . (تاج المصادر بیهقی ) (شمس اللغات ) (آنندراج ) (از معجم متن اللغة)(از اقرب الموارد). هجر. ◄ گذاشتن چیزی را و ترک دادن . (منتهی الارب ). ترک کردن چیزی و واگذاشتن آن . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). هجر. ◄ از جماع بازماندن در روزه . (منتهی الارب ) (آنندراج ). کناره گیری از زنان در روزه . (از اقرب الموارد)(از معجم متن اللغة). هجر. ◄ گذاشتن شرک را. (منتهی الارب ): «هجر الشرک هجراً و هجراناً و هجرة حسنة». (اقرب الموارد) (تاج العروس ). هجر. هجرة.
واژگان فارسی سره واژهدان
دوری، جدایی