هجر
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(هِ) [ ع. ] (اِ مص.) جدایی، دوری.<br>
فرهنگ فارسی معین
(هِ) [ ع. ] (اِ مص.) جدایی، دوری.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هجر. [ هَِ ] (از ع، اِمص ) جدایی . مفارقت . ضد وصل . (ناظم الاطباء). دوری . فراق . هجران .
هجر. [ هََ ] (ع اِمص ) جدایی . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (غیاث ) (آنندراج ). ضد وصل . قطیعة. (معجم متن اللغة). بُعد. انقطاع . فراق . دوری . افتراق . هجران . مفارقت : زمانه حامل هجر است و لابد نهد یک روز بار خویش حامل . منوچهری . روی مرا هجر کرد زردتر از زر گردن من عشق کرد نرمتر از دوخ . شاکر بخاری . کار من در هجر تو دائم نفیر است و فغان شغل من در عشق تو دائم غریو است و غرنگ . منجیک ترمذی . «دشمن که به مدارا و ملاطفت به دست نیامد... از او نجات نتوان یافت مگر به هجر». (کلیله و دمنه ). گفت نی گفتمش چو گشتی باز مانده از هجر کعبه دل به دونیم . ناصرخسرو. هر شب ز دست هجرش چندان به یارب آیم کز دست یارب من یارب به یارب آید. خاقانی . به هجرت خوشترم دانم که از هجر تو وصل آید به مهرت خوش نیم دانم که از مهر تو کین خیزد. خاقانی . در طلبت کار من خام شد از دست هجر چون سگ پاسوخته دربدرم لاجرم . خاقانی . آلوده به خونابه ٔ هجر تو روانها پالوده ز اندیشه ٔ وصل تو جگرها. خاقانی . شب وصل است و طی شد نامه ٔ هجر سلام فیه حتی مطلع الفجر. حافظ. برآی ای صبح روشن دل خدا را که بس تاریک می بینم شب هجر. حافظ. و درمحاوره، فارسی زبان معمولاً به کسر اول خواند. ◄ در عربی گویند: لقیته عن هجر؛ یعنی ملاقات کردم با وی بعد سالی و یا پس از شش روز و یا زیادتر از آن و یا بعد غیبت . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از معجم متن اللغة) (تاج العروس ). ابن اعرابی گوید : لما أتاهم بعد طول هجره یسعی غلام اهله ببشره . (از تاج العروس ). ◄ ترک کار لازم . (فرهنگ نظام ). ترک کاری که انجام دادنش لازم است . (اقرب الموارد). ◄ در اصطلاح صوفیه، التفات کردن بغیر حق را گویند چه در ظاهر و چه در باطن . (کشاف اصطلاحات الفنون ). رجوع به کلمه ٔ هجران شود. ◄ فراخی و فراوانی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ج، اهجار: «مایلده الا هجر من الاهجار»؛ یعنی خصب . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). ◄ درازی و کلانی درخت . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ذهبت الشجرة هجراً؛ یعنی طولا و عظماً. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (تاج العروس ). درعربی گفته میشود: هذا اهجر منه ؛ یعنی اطول و اضخم ودر بعضی از منابع اعظم آمده . (از اقرب الموارد) (از تاج العروس ). ◄ (اِ) نیم روز، یعنی از وقت زوال آفتاب مع ظهر یا از وقت زوال تا عصر. (منتهی الارب ) (آنندراج ). نیمروز. (فرهنگ نظام ). نیمه ٔ روز. هنگام زوال تا عصر. (اقرب الموارد). ◄ سختی گرما. (منتهی الارب ) (فرهنگ نظام ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). ◄ مهار. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). مهار شتر. (فرهنگ نظام ). خطام . (اقرب الموارد) (معجم متن اللغة) (تاج العروس ). ◄ زه کمان . (منتهی الارب (آنندراج ) (ناظم الاطباء). خطام . (اقرب الموارد) (تاج العروس ) (معجم متن اللغة). ◄ (ص ) نیکو و گرامی نژاد. جوانمرد و بهتر.(ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ). الحسن الکریم الجید. (اقرب الموارد) (تاج العروس ) (معجم متن اللغة). و نیز گویند: جمل هجر، کبش هجر؛ یعنی نیکو و گرامی . (از تاج العروس ).
هجر. [ هََ ] (ع مص ) جدایی کردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (غیاث ). جدا شدن . (شمس اللغات ). از کسی بریدن . (ترجمه ٔ علامه ٔ جرجانی ) (تاج المصادر بیهقی ) (اقرب الموارد) (معجم متن اللغة). هجران . (تاج العروس ). ◄ دور گشتن . تباعد. (معجم متن اللغة) (تاج العروس ). ◄ از جماع بازماندن در روزه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). کناره گیری کردن در روزه از زنان . (از اقرب الموارد). هجران . ◄ پریشان گفتن بیمار. (شمس اللغات ). یافه گفتن در بیماری یا در خواب . (تاج المصادر بیهقی ). یاوه گفتن در بیماری .هذیان گفتن . هجیری . اهجیری . (از معجم متن اللغة). هُجر. ◄ سخن زشت گفتن . هُجر. (از معجم متن اللغة) (اقرب الموارد). ◄ ستودن کسی را. (ناظم الاطباء) (از معجم متن اللغة). ◄ ترک کردن و واگذاشتن چیزی را. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (تاج العروس ). گذاشتن چیزی را و ترک دادن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). هجران . ◄ ترک کردن گشن گشنی را. (از معجم متن اللغة). ◄ گذاشتن شرک را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (اقرب الموارد) (تاج العروس ). هجرة. هجران . ◄ هجار بستن شتر را و تنگ برکشیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). تنگ برکشیدن شتر را. (شمس اللغات ). پای شتر با تهی گاه بستن . (تاج المصادر بیهقی ). هجار بستن شتررا. (از اقرب الموارد) (از معجم متن اللغة). هجور.