هبل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(هُ بَ) [ ع. ] (اِ.) از بتهای جاهلیت در کعبه.<br>
فرهنگ فارسی معین
(هُ بَ) [ ع. ] (اِ.) از بتهای جاهلیت در کعبه.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هبل . [ هَِ ب َل ل ] (ع ص ) مرد بزرگ جثه . ◄ مرد درازبالا. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (معجم متن اللغة) (اقرب الموارد) (تاج العروس ). ابن اعرابی گوید: انا ابونعامة الشیخ الهبل انا الذی ولدت فی اخری الابل .
هبل . [ هََ ب َ ] (ع مص ) گم کردن مادر فرزند را و بی فرزند شدن : هبلته امه هبلا؛ گم کرد او را مادر وی و بی فرزند شد. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (معجم متن اللغة) (اقرب الموارد) (تاج العروس ) : و الناس من یلق خیراً قائلون له مایشتهی و لام المخطی ٔ الهبل . (از تاج العروس ). ◄ گم کردن مرد عقل و خرد و تمییز خود را و این معنی استعاره است ازهبل به معنی گم کردن فرزند. (معجم متن اللغة). ◄ ستبر و فربه شدن زن . (معجم متن اللغة) (اقرب الموارد).
هبل . [ هَُ ب َ ] (اِخ ) نام بتی که در کعبه بود. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). بتی بود مر قریش را در کعبه . (معجم متن اللغة). نام بتی است که در زمان جاهلیت، دو قبیله از عرب یعنی بنی کنانه و قریش آن را پرستش میکردند. مجسمه ٔ این بت به صورت انسان و از عقیق سرخ ساخته شده و درون کعبه تعبیه گردیده بود. دست راست آن شکسته شده بود و آن را از طلا ساخته بودند. بت مذکور هنگام فتح مکه همراه با دیگر بتان منهدم گردید. (از قاموس الاعلام ترکی ): «... و خزیمةبن مدر که از اجداد رسول (ص )بود، هبل را او نصب کرد و هبل را هبل خزیمة گفتندی ». (کتاب النقض ص ٥٥٢). این بت بزرگترین بت عرب جاهلیت بود و آن را بت اعظم میگفتند : «... باز دست بر سر نهادم و بانگ کردم وامحمداه ! یا ولداه ! مردم مکه بر من جمع شدند، پیری دیدم بر یکی عکازه، مرا گفت بیا تا ترا جایی برم که ترا بگویند که او کجاست گفتم فدتک نفسی، او کیست ؟ گفت صنم الاعظم هبل، او داند و هر کجا که هست بگوید...». (تاریخ سیستان ص ٦٩). پای کوبان عروس عشق ازل سرنگون اوفتاده لات و هبل . سنایی . حرم کعبه کز هبل شد پاک باز هم در حرم هبل منهید. خاقانی . ◄ این کلمه معمولاً در ادبیات فارسی نماینده گمراهی و جهالت و کفر و از این قبیل معانی است : حیلت و رخصت هبل نهاد ترا تو تبع مکر و حیله ٔ هبلی . ناصرخسرو. ◄ پدر بطنی است از کلب و آنها را هبلات گویند. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب ). نام پدر بطنی است از کلب . (ناظم الاطباء). نام شخصی بوده است در عرب که اولاد و احفاد و اخلاف وی تیره ای از قبیله ٔ کلب را تشکیل میدادند و آنها را هبلات میگفتند.