هبا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هبا. [ هََ ] (از ع اِ) صورت فارسی هباء. گرد وغبار که از روزن در آفتاب پدید آید. نغام . (ناظم الاطباء). (آنندراج ). غبار. (اقرب الموارد) : مجره چون ضیا که اندر اوفتد به روزن و نجوم او هبای او. منوچهری . از حجت میگوی سخنهای به حجت زیرا که ضیائی تو و اینها چو هبااند. ناصرخسرو. می کش مکش آسیب زمین و ستم چرخ بی چرخ و زمین رقص کن انگار هبایی . خاقانی . اسب بچار صولجان گوی زمین کند هبا طاق فلک بیا گند هم به هبای معرکه . خاقانی . ◄ (ص ) حقیر. ذلیل . خوار. ناچیز. (ناظم الاطباء) : همه بیشی او بجمله کمیست همه وعده ٔ او سراسر هباست . ناصرخسرو. بهینه چیز که آن کیمیای دولت تست ز همنشینی صهبا هبا شده ست هبا. خاقانی . ◄ تباه و ضایع. (ارمغان آصفی ) : بی سکه ٔ قبول تو نقد امل دغل بی خاتم رضای تو سعی عمل هبا. سعدی . - رنج هبا ؛ کسی که رنج و زحمتش بر باد رفته باشد. آن کس که سعی بیهوده و بی نتیجه برد : پس بگوئید ز من با پدر و مادر من که چه دلسوخته و رنج هباییدهمه . خاقانی .