هاژ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هاژ. (ص ) بد و زشت . (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ حیران . سرگشته . متحیر. واله و درمانده . (از برهان ) (از آنندراج ) (از انجمن آرا) (از ناظم الاطباء) (از فرهنگ اسدی ) : همه دعوی کنی و خایی ژاژ در همه کارها حقیری و هاژ. ابوشکور. ◄ بر یک جای فرومانده . بیحرکت . فرومانده از سرگشتگی . (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء) : همواره همی رو سپس دانش ازیراک گنده بود آن آب که استاده بود هاژ. ناصرخسرو. ◄ نادم . پشیمان . (از ناظم الاطباء). ◄ حقیر. محقر. پست . زبون . دون . فرومایه . (ناظم الاطباء) (برهان قاطع) (اوبهی ). ◄ در سخن متحیر و فرومانده . خاموش . خاموش اندر بمانده . (برهان ) (آنندراج ) (اوبهی ) : ایا ز بیم زبانم نژند گشته و هاژ کجا شد آنهمه دعوی، کجا شد آنهمه ژاژ. لبیبی . ◄ شکست خورده . (لغت شاهنامه ).
هاژ. (اِ) بانگ . فریاد. شور و هرای و غوغا. ◄ (ص ) غمناک . ملول و مغموم . (از ناظم الاطباء). و رجوع به هار، با راء مهمله شود.
مترادف و متضاد واژهدان
درمانده، عاجز حیران، سرگشته، متحیر