هان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هان . (صوت ) امر به شتاب کردن، یعنی بشتاب و جلد باش . (برهان ) (ناظم الاطباء). ◄ (ق ) براستی و در حقیقت . (ناظم الاطباء). ◄ (صوت ) کلمه ٔ جواب به معنی آری . بلی . ◄ کلمه ٔ تنبیه است، یعنی در محل آگاهانیدن و تأکید در کاری و امری به کار برند خواه به طریق امر باشد و خواه به تصدیق وجد. (برهان ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) : هان و هینش کنم از حکمت زیرا خر بازگردد ز ره کژ به هان و هین . ناصرخسرو. هان ای دل عبرت بین از دیده نظر کن هان ایوان مداین را آئینه ٔ عبرت دان . خاقانی . زمین بلرزد بر خود اگر تو گویی هین فلک بماند برجای اگر توگویی هان . کمال الدین اسماعیل (از جهانگیری ). گفت خندان که هین پیاله بگیر ستدم گفت هان ز باده منوش . هاتف اصفهانی . گوید به فلک گر به منع هان راند به زمین گر به امر هین گردون و درنگ ارچه نی چنان گیتی و شتاب ارچه نی چنین . رضاقلی خان هدایت .
هان . (اِخ ) نام سلسله ٔ پادشاهی چین است که در دو قرن اول میلادی در آن کشور حکومت داشته اند. (از اعلام المنجد).