هامون کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هامون کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) خراب و ویران ساختن . با خاک یکسان کردن . با زمین برابر یا درهم کوفتن بلندیها و پست کردن : چنین گفت اکنون بر و بوم ری بکوبند پیلان جنگی به پی همه مردم از شهر بیرون کنند همه ری به پی دشت و هامون کنند. فردوسی . و باره ٔ شهر که مدت چهل سال بود که تا لشکر ملاعین خراب و هامون کرده بودند. (تاریخ سیستان ). کنم از کشتگان کشوَرْت ْ هامون به هامون بربرانم دجله ٔ خون . فخرالدین اسعد گرگانی (ویس و رامین ). ز گریه دشتها را کرد جیحون به مویه کوهها را کرد هامون . فخرالدین اسعد گرگانی (ویس و رامین ). خانه ٔ هوش تو سر بر گنبد گردون کشد گر تو خانه ی ْ بیهشی را بر زمین هامون کنی . ناصرخسرو. منظر اعدای دین را بر زمین هامون کنی منظر خویش از فراز برج دوپیکر کنی . ناصرخسرو. همین ساعت بفرمایم که پنج هزار فیل به یکبار برلشکرگاه تو رانند و لشکرگاه تو هامون کنند و لشکر تو را در زیر پی بسپرند. (اسکندرنامه ٔ نسخه ٔ سعید نفیسی ). مردمانش عاصی شدند. پیلان بفرستاد تا هامون کردند. (مجمل التواریخ و القصص ). او دیوان را فرمود تا کوهها را منهدم و هامون کنند. (تاریخ طبرستان ). گر کند یک جلوه خورشیدرخش عرش را با خاک هامون میکند. عطار. ◄ مسطح و هموار ساختن زمین . صاف کردن زمین . مانند کف هامون کردن : بفرمود کندن، جایگاهی پیدا گشت برسان دکانی ... پس آن پیر گفتا این طلسم است و باز همچنان هامون کردیم . (مجمل التواریخ و القصص ). ◄ انباشتن . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). یکسان کردن و برابر کردن زمین با انباشتن مغاک و گودال و حفره : زیدبن علی بن الحسین به کوفه بیرون آمد و یوسف بن عمرو با وی حرب کرد تا شب اندر تیری رسیدش به مغز اندر، بمرد، و پسرش او را در چاهی افکند و هامون کرد و خود بگریخت . (مجمل التواریخ و القصص ). اندر تاریخ جریر چنان است که به شکارگاه اندر می دوانید (بهرام گور) با [ اسب ] اندر چاهی افتاد و مادرش بیامد و هرچند آب و گل برکشید هیچ اثر ظاهر نشد پس هامون کردند، و به روایتی گویند به شیراز بمرد. (مجمل التواریخ و القصص ص ٧١).