هارونی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
هارونی . (حامص ) عمل هارون . قاصدی . ◄ نقیبی . ◄ پاسبانی . (غیاث اللغات ) : در درس دعوت از پی هارونی درش پیرانه سر فلک به دبستان نو نشست . خاقانی . روح شیدا شد ز هول موکبش بهر هارونی میان بست آسمان . خاقانی . فلک به پیش رکاب وزیر هارون رای نطاق بسته به هارونی آید اینت عجاب . خاقانی . برآویخت هندوی چرخ از کمر به هارونی شب کمرهای زر. نظامی . ◄ ساحری . (ازفرهنگ اسکندرنامه ٔ بری ) (آنندراج ).
هارونی . (اِخ ) دهی است از دهستان بخش ابرقوی شهرستان یزد، واقع در ٢٧ هزارگزی جنوب خاوری ابرقو و ٢٥ هزارگزی جنوب خاوری راه ابرقو به فخرآباد و سریزد. ناحیه ای است واقع در جلگه، گرم معتدل و مالاریایی . دارای ٤٩٨ تن سکنه ٔ شیعه ٔ فارسی زبان است . از قنات مشروب می شود. محصولات آنجا غلات، پنبه و تره بار است و اهالی به کشاورزی گذران می کنند. صنایع دستی آنان قالیبافی و راه آن فرعی است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ١٠).
هارونی . (اِخ ) دهی از دهستان لار بخش حومه ٔ شهرستان شهرکرد، واقع در ٢٢ هزارگزی باختر شهرکرد و ٩ هزارگزی راه عمومی سورشجان شهرکرد. ناحیه ای است کوهستانی با هوای معتدل . دارای ١٣٠١ تن سکنه ٔ شیعه ٔ فارسی و لری زبان است . از قنات و چشمه مشروب میشود. محصولات آنجا غلات و اهالی به کشاورزی و گله داری گذران میکنند. صنایع دستی زنان قالی و جاجیم بافی و دارای راه فرعی است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ١٠).