نیکی شناس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نیکی شناس . [ ش ِ ] (نف مرکب ) شاکر. شکور.مقابل ناسپاس و کفور. (یادداشت مؤلف ) : جهاندار با فرّ و نیکی شناس که از تاج دارد ز یزدان سپاس . دقیقی . دگر دیو بی دانش و ناسپاس نباشد خردمند نیکی شناس . فردوسی . به جای کسی نیست ما را سپاس اگر چند هستیم نیکی شناس . فردوسی . ترا باشد ار بازجوئی [ رخش را ] سپاس بیابی تو پاداش نیکی شناس . فردوسی . ز کردار هرکس که دارم سپاس بگویم به یزدان نیکی شناس . فردوسی . ز دادار باید که دارد سپاس که اوی است جاوید نیکی شناس . فردوسی . مبادا که شد جان ما ناسپاس به نزدیک یزدان نیکی شناس . فردوسی .