نیکویی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نیکویی . (حامص ) نیکوی . خیر. خوبی . مقابل شر و بدی : به شه گفت گیو ار تو کیخسروی نبینی ازین آب جز نیکوی . فردوسی . نگیرد ترا دست جز نیکوی که از مرد دانا سخن بشنوی . فردوسی . چنین گفت کایدر همه نیکوی است بر این نیکویی ها نباید گریست . فردوسی . ◄ صلاح . فلاح . کار خوب و پسندیده : که اوی است بر نیکوی رهنمای از اوی است گردون گردان به جای . فردوسی . پشوتن بیامد به پیش خدای که او بود بر نیکوی رهنمای . فردوسی . جهان را همه داشت با داد و رای سپه را به هر نیکوی رهنمای . فردوسی . مایه ٔ هر نیکی و اصل نکویی راستی است راستی هرجا که باشد نیکویی پیدا کند. ناصرخسرو. ◄ نصیب . حظ : شادی و نیکویی از مال کسان چشم مدار تا نمانی چو سگان بر در قصاب نژند. ناصرخسرو. ◄ مهربانی . ملاطفت . شفقت . (ناظم الاطباء). لطف . خیرخواهی : همه نیوشه ٔ خواجه به نیکویی و به صلح همه نیوشه ٔ نادان به جنگ و کار نغام . رودکی . اگر نیکویی بینم اندر سرش ز یاقوت و زر بر نهم افسرش . فردوسی . جوانمردی از کارها پیشه کن همه نیکویی اندر اندیشه کن . فردوسی . ◄ خوش خلقی . نرمی : چو بنمود شاه از سر نیکویی بدان تنگ چشمان فراخ ابروی . نظامی . ◄ احسان . انعام . دهش . (ناظم الاطباء). منة. خیر. معروف . (از منتهی الارب ). مبرة. (دستورالاخوان ). برّ. مبرت . (تاج المصادر بیهقی ). نکوکاری . کار خوب . کار خیر : بهرام گفت شما دانید که ملوک عجم و پدران من با شما چند نیکویی کرده اند و دانید که یزدجرد از نیکویی با شما چه کرده . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). هر آنکس که بر نیکویی در جهان توانا بود آشکار و نهان . فردوسی . تو پاداش این نیکویی بد کنی چنان دان که بد با تن خود کنی . فردوسی . که او راست بر نیکویی دسترس به نیرو نیازش نیاید به کس . فردوسی . به نیکوئی بکن مر خصم را شاد که زآن اندیشه ٔ بد ناورد یاد. ناصرخسرو. ای هنرپیشه بدین اندر همیشه پیشه کن نیکویی تا نیکویی یابی جزای نیکویی . ناصرخسرو. هیچ بدی و ناهمواری از او در وجود نیامد به گفتار و به کردار الا نیکویی و خوشی . (نوروزنامه ). بر خویشتن واجب گردانیدم کی با رعایا عدل و نیکویی فرماییم . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ٣٢). یکی از ثمرات نیکویی آن است که از خیرات فنا وزوال دنیا فارغ توان زیست . (کلیله و دمنه ). کسی با سگی نیکویی گم نکرد کجا گم شود خیر با نیک مرد. سعدی . از بدان نیکوی نیاموزی نکند گرگ پوستین دوزی . سعدی . نیکویی بر دهد به نیکوکار بازگردد بدی به بدکردار. ؟ (از تاریخ گزیده ). ◄ موهبت . عطیه . نعمت . نیز رجوع به نیکویی دادن شود : تو چیزی مدان کز خرد برتر است خرد بر همه نیکوییها سر است . فردوسی . نهانی پسر زاد و با کس نگفت همی داشت آن نیکویی در نهفت . فردوسی . همه نیکوییهای گیتی ز تست نیایش ز فرزند گیرم نخست . فردوسی . اعیان بلخ که به خدمت آمده بودند با نثارها با بسیار نیکویی و نواخت بازگشتند. (تاریخ بیهقی ). ◄ ذکر خیر. (یادداشت مؤلف ) : به داد و دهش یافت این نیکویی تو داد و دهش کن فریدون تویی . فردوسی . امیر گفت ... من از وی خشنودم ... پس از این کسی را زهره نباشد که سخن وی گوید جز نیکویی . (تاریخ بیهقی ). به همه جای نیکویی شنود هرکه از تو به جستجوی رود. سوزنی . ◄ زیبائی . لطافت . ظرافت . (ناظم الاطباء). جمال . حسن . خوبی . خوب روئی . زیب . (یادداشت مؤلف ) : بدین خرمی جهان بدین تازگی بهار بدین روشنی شراب بدین نیکویی نگار. فرخی . او را گفت تو زن کیستی بدین نیکویی ... دختر پسر یوسف پیغامبر بود و او را نیکویی بود بسیار. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). همه عشق وی انجمن گرد من همه نیکویی گردوی انجمن . شاکر. نیکویی صورت مردم بهری است از تأثیر کواکب ... و نیکویی به همه زبانها ستوده است . (نوروزنامه ). خواست دختر زن را به زنی کند از نیکویی یحیی گفت روا نباشد. (مجمل التواریخ ). ظهور نیکویی در اعتدال است عدالت جسم را اقصی کمال است . شبستری . امروز که بازارت پرجوش خریدار است دریاب و بنه گنجی از مایه ٔ نیکویی . حافظ. او میر نیکوان جهان است و نیکویی تاج است سال و ماه مر او را و گرزن است . یوسف عروضی . ◄ خوبی . ستودگی . حسن : تا بگویند که سلطان شهید افزونتر بود از هرچه فلک بود به نیکویی خیم . ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی ص ٣٩٠). ◄ شایستگی : صاحب اسفتگین غازی ما را به نشابور خدمتی کرد بدان نیکویی . (تاریخ بیهقی ). ◄ مبارکی : به امیر فرمانی رسیده است به خیر و نیکویی . (تاریخ بیهقی ). ◄ حسن : به برکت خداوند و نیکویی توفیقش . (تاریخ بیهقی ص ٣١٣). - نیکویی خواستن ؛ خیرخواهی : ترا خواستم از جهان نیکویی بزرگی و پیروزی و خسروی . خسروی . چرا من به تو دل بیاراستم ز گیتی ترا نیکویی خواستم . فردوسی . - نیکویی دادن ؛ انعام دادن . افضال کردن : سوی شاه ایران فرستادشان بسی خلعت و نیکویی دادشان . فردوسی . - نیکویی فرمودن ؛ نیکویی کردن . رجوع به سطور بعد شود : برادر ما را برکشید و به راستای وی نیکویی ها فرمود. (تاریخ بیهقی ). تا هرکس را مبرتی و نظری و نیکوییی فرمائیم . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ص ٩٠). - نیکویی کردن ؛ افضال . احسان .انعام . (از تاج المصادر بیهقی ). خوبی کردن . لطف و مهربانی نمودن . کار خیر کردن : دراز است دست فلک بر بدی همه نیکویی کن اگر بخردی . فردوسی . آن دهقان ایشان را نیکوییها کردی و مریم را از او آزادی بودی . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ).نیکویی کنید و گویید که خدای عزوجل شما را آفرید برای نیکی آفرید. (تاریخ بیهقی ص ٢٣٩). بسیار نیکوییها کرد با پیران و ضعیفان . (قصص الانبیاء ص ١٣٦). نیکویی کن اگر ترا دسترس است کاین عالم یادگار بسیار کس است . سنایی . به جای تو گر بد کند ناکسی تو نیز ار کنی نیکویی با کسی ... نظامی . نیکویی کن که مردم نیک اندیش از دولت و بختش همه نیک آید پیش . سعدی (کلیات چ فروغی ص ١٩٩). پریشان از جفا می گفت هردم که بد کردم که نیکویی نکردم . سعدی . هر که در حالت توانایی نیکویی کند در حال ناتوانی سختی نبیند. (گلستان ). - نیکویی گفتن ؛ تعریف و تحسین کردن . تمجید کردن . ذکرخیر کردن . به نیکی نام بردن : خوارزمشاه ایشان را بسیار نیکویی گفت . (تاریخ بیهقی ص ٣٥٢). خواجه وی را زیر دست خویش بنشاند و بسیار نیکویی گفت و بازگشت سوی خانه . (تاریخ بیهقی ص ١٥٥). بوالحسن عقیلی حدیث وی فراافکند و سلطان بسیار نیکویی گفت و از وی خشنودی نمود. (تاریخ بیهقی ). وآنکه بد گفت نیکویی گویش ور نجوید ترا تو می جویش . سنائی . - نیکویی نمودن ؛ اکرام و احترام کردن : پیاده شد از اسب بهمن چو دود بپرسیدش و نیکویی ها نمود. فردوسی .