نیکوگمان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نیکوگمان . [گ ُ ] (ص مرکب ) با حسن ظن . با تصور نیکو. خوش بین . حَسَن الظن . (یادداشت مؤلف ). مقابل بدگمان : همی بود در پیش او یک زمان بدو گفت سالار نیکوگمان . فردوسی . ز گاه منوچهر تا این زمان نه ای جز بی آزار و نیکوگمان . فردوسی . بدو گفت رستم که با آسمان نتابد بداندیش و نیکوگمان . فردوسی . ◄ (اِ مرکب ) حسن ظن . (یادداشت مؤلف ) : ز نیکوگمان اندرآیم نخست نباید مگر جنگ و پیکار جست . فردوسی .