نیکوسرشت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نیکوسرشت . [ س ِ رِ ] (ص مرکب ) خوش طینت . خوش فطرت . نیک نهاد. (یادداشت مؤلف ) : که نادان بدانجای خوار است و زشت شه آنجاست درویش نیکوسرشت . اسدی . چه دیدی در این کشور از خوب و زشت بگو ای نکونام نیکوسرشت . سعدی . بگفت آن خردمند نیکوسرشت جوابی که بر دیده باید نوشت . سعدی . برش تنگ دستی دو حرفی نوشت که ای خوب فرجام نیکوسرشت . سعدی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی