نیکوحال
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نیکوحال . (ص مرکب ) سلامت . تندرست . (ناظم الاطباء). سرحال . ◄ خوش حالت . (ناظم الاطباء). خوش وقت . خوشحال . (فرهنگ فارسی معین ). سردماغ . ◄ قوی حال . رجوع به نیکوحالی شود: عایش ؛ مرد نیکوحال . جبر؛ نیکوحال شدن .استجبار؛ درست و نیکوحال گردیدن . (از منتهی الارب ).
مترادف و متضاد واژهدان
تندرست، سالم خوشحال، خوشوقت (متضاد: بدحال)