نیک نام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نیک نام . (ص مرکب ) مشهور و معروف به خوبی و بزرگواری . آنکه نام وی را به نیکویی می برند. (ناظم الاطباء). شهره به خوبی . نامی . نام آور. خوش نام : از این دخت مهراب و از پور سام گوی پرمنش زاید و نیک نام . فردوسی . جهاندار داند که دستان سام بزرگ است و با دانش و نیک نام . فردوسی . همه نیک نامید تا جاودان بمانید با فره ٔ موبدان . فردوسی . ای نیک نام ای نیک خوی ای نیک دل ای نیک روی ای پاک اصل ای پاک رای ای پاک طبع ای پاک دین . فرخی . داری از رسم و ره و سان ملوک نیک نام حصه و حظ و نصیب و قسم و بخش و بهر و تیر. سوزنی . زنده کند پدر را فرزند نیک نام نام پدر تو از پسر خویش زنده دار. سوزنی . بدین نیکی آرندم از دشت و رود زنیکان و از نیک نامان درود. نظامی . چو بیند نیک عهد و نیک نامت ز من خواهد به آیینی تمامت . نظامی . نکوسیرتی بی تکلف برون به از نیک نام خراب اندرون . سعدی . رفیقی که شد غایب ای نیک نام دو چیز است از او بر رفیقان حرام . سعدی . هم از حسن تدبیر و رای تمام به آهستگی گفتش ای نیک نام . سعدی . ساقی شکردهان و مطرب شیرین سخن هم نشینی نیک کردار و ندیمی نیک نام . حافظ. دوستداران دوست کامند و حریفان باادب پیشکاران نیک نام و صف نشینان نیک خواه . حافظ. عمری است تا من در طلب هر روز گامی می زنم دست شفاعت هر زمان در نیک نامی می زنم . حافظ. - نیک نام شدن ؛ به خوبی شهرت یافتن . به نیکی مشهور و معروف گشتن : نیک نام از صحبت نیکان شوی همچو از پیغمبر تازی بلال . ناصرخسرو. - نیک نام کردن ؛ به خوبی معروف ساختن : که کردی مرا زاین جهان نیک نام بدین خوب چهره شدم شادکام . فردوسی .