نیک عهد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نیک عهد. [ ع َ ] (ص مرکب ) وفی . زنهاردار. (یادداشت مؤلف ). باوفای در عهدو شرط و پیمان . (ناظم الاطباء). آنکه به عهد خود وفا کند. (فرهنگ فارسی معین ). خوش قول . درست پیمان . وفادار: و هر سال تا امروز آیین آن پادشاهان نیک عهد در ایران و توران به جای می آرند. (نوروزنامه ). نیک عهدی در زمین شد جامه از غم چاک زن کز زمان زین صعب تر ماتم نخواهی یافتن . خاقانی . تا جهان است از جهان اهل وفائی برنخاست نیک عهدی برنیامد آشنائی برنخاست . خاقانی . گهی خورد می با نواهای رود گهی داد بر نیک عهدان درود. نظامی . چو بیند نیک عهد و نیک نامت ز من خواهد به آیینی تمامت . نظامی . با او ددگان به عهد همراه چون لشکر نیک عهد با شاه . نظامی . ور تو پیغام خدا آری چو شهد که بیا سوی خدا ای نیک عهد. مولوی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی