نیک خو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نیک خو. (ص مرکب ) خوش طبع. بامروت . نرم دل . خوش نفس . خوش ذات . خوش اخلاق . (ناظم الاطباء). نیک خوی . خوش خوی . خوش رفتار. نیکوطینت . نیک خلق . مهربان : خردمند گفتا به شاه زمین که ای نیک خو شاه باآفرین . دقیقی . دل مردم با خرد بآرزو بدین گونه آویزد ای نیک خو. فردوسی . جهاندار بادانش و نیک خو است ولیکن مرا چهر زال آرزو است . فردوسی . جفاپیشه گشت آن دل نیک خو پراندیشه شدرزم کرد آرزو. فردوسی . نیک خوتر ز او همانا در جهان یک شاه نیست خوی نیکو بهتر از شاهی و ملک بی کران . فرخی . مردم از نیک نیک خو گردد یار چون بد بود چنو گردد. سنائی . اگر خواجه با دشمنان نیک خوست بسی برنیاید که گردند دوست . سعدی . زن که مستور و نیک خو باشد نیست عیب ارنه خوب رو باشد. مکتبی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی