نیما یوشیج | مجموعه اشعار | مرغ شباویز
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به شب آویخته مرغ شباویز مدامش کار رنج افزاست، چرخیدن. اگر بیسود میچرخد وگر از دستکار شب، درین تاریکجا، مطرود میچرخد… به چشمش هر چه میچرخد، – چو او بر جای – زمین، با جایگاهش تنگ. و شب، سنگین و خونالود، برده از نگاهش رنگ و جادههای خاموش ایستاده که پای زنان و کودکان با آن گریزانند چو فانوس نفس مرده که او در روشنایی از قفای دود میچرخد. ولی در باغ میگویند: «به شب آویخته مرغ شباویز به پا، زآویخته ماندن، بر این بام کبود اندود میچرخد.»