نیما یوشیج | مجموعه اشعار | ماخ اولا
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ماخ اولا پیکره رود بلند. میرود نا معلوم میخروشد هر دم میجهاند تن، از سنگ به سنگ. چون فراری شدهای که نمیجوید راه هموار. میتند سوی نشیب میشتابد به فراز. میرود بیسامان با شب تیره، چو دیوانه که با دیوانه. رفته دیری ست به راهی کاو او راست بسته با جوی فراوان پیوند. نیست، دیری ست بر او کس نگران. و اوست در کار سراییدن گنگ و اوفتاده ست ز چشم دگران. بر سر دامن این ویرانه. با سراییدن گنگ آباش ز آشنایی ماخ اولا راست پیام وز ره مقصده معلوماش حرف. میرود لیکن او به هر آن ره که به او میگذرد هم چو بیگانه که بر بیگانه. میرود نامعلوم میخوروشد هر دم. تا کجاش آبشخور هم چو بیرون شدگان از خانه.