نیما یوشیج | مجموعه اشعار | شب است
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شب است، شبی بس تیرگی دمساز با آن. به روی شاخ انجیر کهن «وگ دار» میخواند، به هر دم خبر میآورد طوفان و باران را. و من اندیشناکم. شب است، جهان با آن، چنان چون مردهای در گور. و من اندیشناکم باز: – اگر باران کند سرریز از هر جای؟ – اگر چون زورقی در آب اندازد جهان را؟ … در این تاریکی آور شب چه اندیشه ولیکن، که چه خواهد بود با ما صبح؟ چو صبح از کوه سر بر کرد، میپوشد ازین طوفان رخ آیا صبح؟