نیما یوشیج | مجموعه اشعار | برف
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
زردها بیخود قرمز نشدهاند قرمزی رنگ نینداخته است بیخودی بر دیوار. صبح پیدا شده از آن طرف کوه ازاکو اما وازانا پیدا نیست گرته روشنی مرده برفی همه کارش آشوب بر سر شیشه هر پنجره بگرفته قرار. وازانا پیدا نیست من دلم سخت گرفته است از این میهمان خانه مهمان کش روزش تاریک که به جان هم نشناخته انداخته است: چند تن خواب آلود چند تن نا هموار چند تن نا هشیار.