نیما یوشیج | مجموعه اشعار | باد میگردد
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
باد میگردد و در باز و چراغ ست خموش خانهها یک سره خالی شده در دهکدهاند. بیمناک ست به ره بار به دوشی که به پل راه خود میسپرد. پای تا سر شکممان تا شبشان شاد و آسان گذرد. بگسلیده ست در اندوده دود پایه دیواری. از هر آن چیز که بگسیخته است نالش مجروحی یا جزعهای تن بیماری. و آنکه بر پل گذرش بود مشکلها هر زمان مینگرد. پای تا سر شکممان تا شبشان شاد و آسان گذرد. باد میگردد و در باز و چراغ ست خموش خانهها یک سره خالی شده در دهکدهاند. رهسپاری که به پل داشت گذر میایستد زنی از چشم سر شک مردی از روی جبین خون جبین میسترد. پای تا سر شکممان تا شبشان شاد و آسان گذرد.