نیما یوشیج | مجموعه اشعار | افسانه
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
افسانه: در شب تیره، دیوانهای کاو دل به رنگی گریزان سپرده در دره سرد و خلوت نشسته همچو ساقه گیاهی فسرده میکند داستانی غم آور در میان بس آشفته مانده قصه دانهاش هست و دامی وز همه گفته ناگفته مانده از دلی رفته دارد پیامی داستان از خیالی پریشان ای دل من، دل من، دل من بینوا، مضطرا، قابل من با همه خوبی و قدر و دعوی از تو آخر چه شد حاصل من جز سر شکی به رخساره غم؟ آخرای بینوا دل! چه دیدی که ره رستگاری بریدی؟ مرغ هرزه درایی، که بر هر شاخی و شاخساری پریدی تا بماندی زبون و فتاده؟ میتوانستیای دل، رهیدن گر نخوردی فریب زمانه آنچه دیدی، ز خود دیدی و بس هر دمی یک ره و یک بهانه تا توای مست! با من ستیزی تا به سرمستی و غمگساری با فسانه کنی دوستاری عالمی دایم از وی گریزد با تو او را بود سازگاری مبتلایی نیابد به از تو افسانه: مبتلایی که ماننده او کس در این راه لغزان ندیده آه! دیری است کاین قصه گویند از بر شاخه مرغی پریده مانده بر جای از او آشیانه لیک این آشیانها سراسر بر کف بادها اندر ایند رهروان اندر این راه هستند کاندر این غم، به غم میسرایند او یکی نیز از رهروان بود در بر این خرابه مغازه وین بلند آسمان و ستاره سالها با هم افسرده بودید وز حوادث به دل پاره پاره او تو را بوسه میزد، تو او را عاشق: سالها با هم افسرده بودیم سالها همچو واماندگی لیک موجی که آشفته میرفت بودش از تو به لب داستانی میزدت لب، در آن موج، لبخند افسانه: من بر آن موج آشفته دیدم یکه تازی سراسیمه عاشق: اما من سوی گلعذاری رسیدم در همش گیسوان چون معما همچنان گردبادی مشوش افسانه: من در این لحظه، از راه پنهان نقش میبستم از او بر آبی عاشق: آه! من بوسه میدادم از دور بر رخ او به خوابی چه خوابی با چه تصویرهای فسونگر ای افسانه، فسانه، فسانه ای خدنگ تو را من نشانه ای علاج دل، ای داروی درد همره گریههای شبانه با من سوخته در چه کاری؟ چیستی! ای نهان از نظرها ای نشسته سر رهگذرها از پسرها همه ناله بر لب ناله تو همه از پدرها تو کهای؟ مادرت که؟ پدر که؟ چون ز گهواره بیرونم آورد مادرم، سرگذشت تو میگفت بر من از رنگ و روی تو میزد دیده از جذبههای تو میخفت میشدم بیهوش و محو و مفتون رفته رفته که بر ره فتادم از پی بازی بچگانه هر زمانی که شب در رسیدی بر لب چشمه و رودخانه در نهان، بانگ تو میشنیدم ای فسانه! مگر تو نبودی آن زمانی که من در صحاری میدویدم چو دیوانه، تنها داشتم زاری و اشکباری تو مرا اشکها میستردی؟ آن زمانی که من، مست گشته زلفها میفشاندم بر باد تو نبودی مگر که همآهنگ میشدی با من زار و ناشاد میزدی بر زمین آسمان را؟ در بر گوسفندان، شبی تار بودم افتاده من، زرد و بیمار تو نبودی مگر آن هیولا آن سیاه مهیب شرربار که کشیدم ز بیم تو فریاد؟ دم، که لبخندههای بهاران بود با سبزه جویباران از بر پرتو ماه تابان در بن صخره کوهساران هر کجا، بزم و رزمی تو را بود بلبل بینوا ناله میزد بر رخ سبزه، شب ژاله میزد روی آن ماه، از گرمی عشق چون گل نار تبخالع میزد مینوشتی تو هم سرگذشتی سرگذشت منیای فسانه که پریشانی و غمگساری؟ یا دل من به تشویش بسته یا که دو دیده اشکباری؟ یا که شیطان رانده ز هر جای؟ قلب پر گیر و دار منی تو که چنین ناشناسی و گمنام؟ یا سرشت منی، که نگشتی در پی رونق و شهرت و نام؟ یا تو بختی که از من گریزی؟ هر کس از جانب خود تو را راند بیخبر که تویی جاودانه تو کهای؟ ای ز هر جای رانده با منت بوده ره، دوستانه؟ قطره اشکی ایا تو، یا غم؟ یاد دارم شبی ماهتابی بر سر کوه نوبن نشسته دیده از سوز دل خواب رفته دل ز غوغای دو دیده رسته باد سردی دمید از بر کوه گفت با من که: ای طفل محزون از چه از خانه خود جدایی؟ چیست گمگشته تو در این جا؟ طفل! گل کرده با دلربایی کرگویجی در این دره تنگ چنگ در زلف من زد چو شانه نرم و آسهته و دوستانه با من خسته بینوا داشت بازی وشوخی بچگانه ای فسانه! تو آن باد سردی؟ ای بسا خندهها که زدی تو بر خوشی و بدی گل من ای بسا کامدی اشک ریزان بر من و بر دل و حاصل من تو ددی، یا که رویی پریوار؟ ناشناسا! که هستی که هر جا با من بینوا بودهای تو؟ هر زمانم کشیده در آغوش بیهشی من افزودهای تو؟ ای فسانه! بگو، پاسخم ده افسانه: بس کن ازپرسشای سوخته دل بس که گفتی دلم ساختی خون باورم شد که از غصه مستی هر که را غم فزون، گفته افزون عاشقا! تو مرا میشناسی از دل بیهیاهو نهفته من یک آواره آسمانم وز زمان و زمین بازمانده هر چه هستم، بر عاشقانم آنچه گویی منم، و آنچه خواهی من وجودی کهن کار هستم خوانده بیکسان گرفتار بچهها را به من، مادر پیر بیم و لرزه دهد، در شب تار من یکی قصهام بیسر و بن عاشق: تو یکی قصهای؟ افسانه: آری، آری قصه عاشق بیقراری نا امیدی، پر از اضطرابی که به اندوه و شب زنده داری سالها در غم و انزوا زیست قصه عاشقی پر ز بیمم گر مهیبم چو دیو صحاری ور مرا پیرزن روستایی غول خواند ز آدم فراری زاده اضطراب جهانم یک زمان دختری بودهام من نازنین دلبری بودهام من چشمها پر ز آشوب کرده یکه افسونگری بودهام من آمدم بر مزاری نشسته چنگ سازنده من به دستی دست دیگر یکی جام باده نغمهای ساز نکرده، سرمست شد ز چشم سیاهم، گشاده قطره قطره سرشک پر از خون در همین لحظه، تاریک میشد در افق، صورت ابر خونین در میان زمین و فلک بود اختلاط صداهای سنگین دود از این خیمه میرفت بالا خواب آمد مرا دیدگان بست جام و چنگم فتادند از دست چنگ پاره شد و جام بشکست من ز دست دل و دل ز من رست رفتم و دیگرم تو ندیدی ای بسا وحشت انگیز شبها کز پس ابرها شد پدیدار قامتی که ندانستیاش کیست با صدایی حزین و دل آزار نام من در بن گوش تو گفت عاشقا! من همان ناشناسم آن صدایم که از دل براید صورت مردگان جهانم یک دمم که چو برقی سراید قطره گرم چشمی ترم من چه در آن کوهها داشت میساخت دست مردم، بیالوده در گل؟ لیک افسوس! از آن لحظه دیگر سکنین را نشد هیچ حاصل سالها طی شدند از پی هم یک گوزن فراری در آنجا شاخهای را ز برگش تهی کرد گشت پیدا صداهای دیگر شمل مخروطی خانهای فرد کله چند بز در چراگاه بعد از آن، مرد چوپان پیری اندر آن تنگنا جست خانه قصهای گشت پیدا، که در آن بود گم هر سراغ و نشانه کرد از من درین راه معنی کی ولی با خبر بود از این راز که بر آن جغد هم خواند غمناک؟ ریخت آن خانه شوق از هم چون نه جز نقش آن ماند بر خاک هر چه، بگریست، جز چشم شیطان عاشق: ای فسانه! خسانند آنان که فروبسته ره را به گلزار خس، به صد سال طوفان ننالد گل، ز یک تندباد است بیمار تو مپوشان سخنها که داری تو بگو با زبان دل خود هیچکس گوی نپسندد آن را میتوان حیلهها راند در کار عیب باشد ولی نکته دان را نکته پوشی پی حرف مردم این، زبان دل افسردگان است نه زبان پی نام خیزان گوی در دل نگیرد کسش هیچ ما که در این جانیم سوزان حرف خود را بگیریم دنبال کی در آن کلبههای دگر بود؟ افسانه: هیچکس جز من، ای عاشق مست دیدی آن شور و بنشییدی آن بانگ از بن بامهایی که بشکست روی دیوارهایی که ماندند در یکی کلبه خرد چوبین طرف ویرانهای، یاد داری؟ که یکی پیرزن روستایی پنبه میرشت و میکرد زاری خامشی بود و تاریکی شب باد سرد از برون نعره میزد آتش اندر دل کلبه میسوخت دختری ناگه از در درآمد که همی گفت و بر سر همی کوفت ای دل من، دل من، دل من آه از قلب خسته بر آورد در بر ما درافتاد و شد سرد این چنین دختر بیدلی را هیچ دانی چهزار و زبون کرد؟ عشق فانی کننده، منم عشق حاصل زندگانی منم، من روشنی جهانی منم، من من، فسانه، دل عاشقانم گر بود جسم و جانی، منم، من من گل عشقم و زاده اشک یاد میآوری آن خرابه آن شب و جنگل آلیو را که تو از کهنهها میشمردی میزدی بوسه خوبان نو را؟ زان زمانها مرا دوست بودی عاشق: آن زمانها که از آن به ره ماند همچنان کز سواری غباری… – افسانه: تند خیزی که، ره شد پس از او جای خالی نمای سواری طعمه این بیابان موحش عاشق: لیک در خندهاش، آن نگارین مست میخواند و سرمست میرفت تا شناسد حریفش به مستی جام هر جای بر دست میرفت چه شبی! ماه خندان، چمن نرم افسانه: آه عاشق! سحر بود آندم سینه آسمان باز و روشن شد ز ره کاروان طربنک جرسش را به جا ماند شیون آتشش را اجاقی که شد سرد عاشق: کوهها راست استاده بودند درهها همچو دزدان خمیده افسانه: آریای عاشق! افتاده بودند دل ز کف دادگان، وارمیده داستانیم از آنجاست در یاد هر کجا فتنه بود و شب و کین مردمی، مردمی کرده نابود بر سر کوههای کباچین نقطهای سوخت در پیکر دود طفل بیتابی آمد به دنیا تا به هم یار و دمساز باشیم نکتهها آمد از قصه کوتاه اندر آن گوشه، چوپان زنی، زود ناف از شیرخواری ببرید عاشق: آه چه زمانی، چه دلکش زمانی قصه شادمان دلی بود باز آمد سوی خانه دل افسانه: عاشقا! جغد گو بود، و بودش آشنایی به ویرانه دل عاشق: آری افسانه! یک جغد غمناک هر دم امشب، از آنان که بودند یاد میآورد جغد باطل ایستاده است، استاده گویی آن نگارین به ویران ناتل دست بر دست و با چشم نمناک افسانه: آمده از مزار مقدس عاشقا! راه درمان بجوید عاشق: آمده با زبانی که دارد قصه رفتگان را بگوید زندگان را بیابد در این غم افسانه: آمده تا به دست آورد باز عاشق! آن را که بر جا نهاده است لیک چو سود، کاندر بیابان هول را باز دندان گشاده است باید این جام گردد شکسته به کهای نقشبند فسونکار نقش دیگر بر آری که شاید اندر این پرده، در نقشبندی بیش از این نز غمت غم فزاید جلوه گیرد سپید، از سیاهی آنچه بگذشت چون چشمه نوش بود روزی بدانگونه کامروز نکته اینست، دریاب فرصت گنج در خانه، دل رنج اندوز از چه؟ ایا چمن دلربا نیست؟ آن زمانی که امرود وحشی سایه افکنده آرام بر سنگ ککلیها در آن جنگل دور میسرایند با هم همآهنگ گه یکی زان میان است خوانا شکوهها را بنه، خیز و بنگر که چگونه زمستان سر آمد جنگل و کوه در رستخیز است عالم از تیره رویی در آمد چهره بگشاد و چون برق خندید توده برف از هم شکافید قله کوه شد یکسر ابلق مرد چوپان در آمد ز دخمه خنده زد شادمان و موفق که دگر وقت سبزه چرانی است عاشقا! خیز کامد بهاران چشمه کوچک از کوه جوشید گل به صحرا در آمد چو آتش رود تیره چو توفان خروشید دشت از گل شده هفت رنگه آن پرده پی لانه سازی بر سر شاخهها میسراید خار و خاشاک دارد به منقار شاخه سبز هر لحظه زاید بچگانی همه خرد و زیبا عاشق: در سریها به راه ورازون گرگ، دزدیده سر مینماید افسانه: عاشق! اینها چه حرفی است؟ کنون گرگ کاو دیری آنجا نپاید از بهار است آنگونه رقصان آفتاب طلایی بتابید بر سر ژاله صبحگاهی ژالهها دانه دانه درخشند همچو الماس و در آب، ماهی بر سر موجها زد معلق تو همای بینوا! شاد بخرام که ز هر سو نشاط بهار است که به هر جا زمانه به رقص است تا به کی دیدهات اشکبار است؟ بوسهای زن که دوران رونده است دور گردان گذشته ز خاطر روی دامان این کوه، بنگر برههای سفید و سیه را نغمه زنگها را، که یکسر چون دل عاشق، آوازه خواناند بر سر سبزه بیشل اینک نازنینی است خندان نشسته از همه رنگ، گلهای کوچک گرد آورده و دسته بسته تا کند هدیه عشقبازان همتی کن که دزدیده، او را هر دمی جانب تو نگاهی است عاشقا! گر سیه دوست داری اینک او را دو چشم سیاهی است که ز غوغای دل قصه گوی است عاشق: رو، فسانه! که اینها فریب است دل ز وصل و خوشی بینصیب است دیدن و سوزش و شادمانی چه خیالی و وهمی عجیب است بیخبر شاد و بینا فسرده است خندهای ناشکفت از گل من که ز باران زهری نشدتر من به بازار کالافروشان دادهام هر چه را، در برابر شادی روز گمگشتهای را ای دریغا! دریغا! دریغا که همه فصلها هست تیره از گشته چو یاد آورم من چشم بیند، ولی خیره خیره پر ز حیرانی و ناگواری ناشناسی دلم برد و گم شد من پی دل کنون بیقرارم لیکن از مستی باده دوش میروم سرگران و خمارم جرعهای بایدم تا رهم من افسانه: که ز نو قطرهای چند ریزی؟ بینوا عاشقا عاشق: گر نریزم دل چگونه تواند رهیدن؟ چون توانم که دلشاد خیزم بنگرم بر بساط بهاران افسانه: حالیا تو بیا و رها کن اول و آخر زندگانی وز گذشته میاور دگر یاد که بدینها نیرزد جهانی که زبون دل خودشوی تو عاشق: لیک افسوس! چون مارم این درد میگزد بند هر بند جان را پیچم از درد بر خود چو ماران تنگ کرده به ان استخوان را چون فریبم در این حال کان هست؟ قلب من نامه آسمان هاست مدفن آرزوها و جان هاست ظاهرش خندههای زمانه باطن آن سرشک نهان هاست چون رها دارمش؟ چون گریزم؟ همرها! باز آمد سیاهی میبرندم به خواهی نخواهی میدرخشد ستاره بدانسان که یکی شعله رو در تباهی میکشد باد، محکم غریوی زیر آن تپهها که نهان است حالیا روبه آوازه خوان است کوه و جنگل بدان ماند اینجا که نمایشگه روبهان است هر پرنده به یک شاخه در خواب افسانه: هر پرنده به کنجی فسرده شب دل عاشقی مست خورده عاشق: خسته این خاکدان، ای فسانه چشمها بسته، خوابش ببرده با خیال دگر رفته از خوش بگذر از من، رها کن دلم را که بسی خواب آشفته دیده است عاشق و عشق و معشوق و عالم آنچه دیده، همه خفته دیده است عاشقم، خفتهام، غافلم من گل، به جامه درون پر ز ناز است بلبل شیفته چاره ساز است رخ نتابیده، نکام پژمرد بازگو! این چه غوغا، چه راز است؟ یک دم و این همه کشمکشها واگذارای فسانه! که پرسم زین ستاره هزاران حکایت که: چگونه شکفت آن گل سرخ؟ چه شد؟ کنون چه دارد شکایت؟ وز دم بادها، چون بپژمرد؟ آنچه من دیدهام خواب بوده نقش یا بر رخ آب بوده عشق، هذیان بیماریای بود یا خمار میی ناب بود همرها! این چه هنگامهای بود؟ بر سر ساحل خلوتی، ما میدویدیم و خوشحال بودیم با نفسهای صبحی طربنک نغمههای طرب میسرودیم نه غم روزگار جدایی کوچ میکرد با ما قبیله ما، شماله به کف، در بر هم کوهها، پهلوانان خودسر سر برافراشته روی در هم گله ما، همه رفته از پیش تا دم صبح میسوخت آتش باد، فرسوده، میرفت و میخواند مثل اینکه، در آن دره تنگ عدهای رفته، یک عده میماند زیر دیوار از سرو و شمشاد آه، افسانه! در من بهشتی است همچو ویرانهای در بر من آبش از چشمه چشم غمناک خاکش، از مشت خاکستر من تا نبینی به صورت خموشم من بسی دیدهام صبح روشن گل به لبخند و جنگل سترده بس شبان اندر او ماه غمگین کاروان را جرسها فسرده پای من خسته، اندر بیابان دیدهام روی بیمار نکان با چراغی که خاموش میشد چون یکی داغ دل دیده محراب نالهای را نهان گوش میشد شکل دیوار، سنگین و خاموش درههم فتاد دندانه کوه سیل برداشت ناگاه فریاد فاخته کرد گم آشیانه ماند توکا به ویرانه آباد رفت از یادش اندیشه جفت که تواند مرا دوست دارد وندر آن بهره خود نجوید؟ هرکس از بهر خود در تکاپوست کس نچیند گلی که نبوید عشق بیحظ و حاصل خیالی ست آنکه پشمینه پوشید دیری نغمهها زد همه جاودانه عاشق زندگانی خود بود بیخبر، در لباس فسانه خویشتن را فریبی همی داد خنده زد عقل زیرک بر این حرف کز پی این جهان هم جهانی ست آدمی، زاده خاک ناچیز بسته عشقهای نهانی ست عشوه زندگانی است این حرف بار رنجی به سربار صد رنج خواهی ار نکتهای بشنوی راست محو شد جسم رنجور زاری ماند از او زبانی که گویاست تا دهد شرح عشق دگرسان حافظا! این چهکید و دروغیست کز زبان میو جام و ساقی ست؟ نالی ار تا ابد، باورم نیست که بر آن عشق بازی که باقی ست من بر آن عاشقم که رونده است در شگفتم! من و تو که هستیم؟ وز کدامین خم کهنه مستیم؟ ای بسا قیدها که شکستیم باز از قید وهمی نرستیم بیخبر خنده زن، بیهده نال ای فسانه! رها کن در اشکم کاتشی شعله زد جان من سوخت گریه را اختیاری نمانده ست من چه سازم؟ جز اینم نیامخوت هرزه گردی دل، نغمه روح افسانه: عاشق! اینها سخنهای تو بود؟ حرف بسیارها میتوان زد میتوان چون یکی تکه دود نقش تردید در آسمان زد میتوان چون شبی ماند خاموش میتوان چون غلامان، به طاعت شنوا بود و فرمانبر، اما عشق هر لحظه پرواز جوید عقل هر روز بیند معما و آدمیزاده در این کشکش لیک یک نکته هست و نه جز این ما شریک همیم اندر این کار صد اگر نقش از دل براید سایه آنگونه افتد به دیوار که ببینند و جویند مردم خیزد اینک در این ره، که ما را خبر از رفتگان نیست در دست شادی آورده، با هم توانیم نقش دیگر براین داستان بست زشت و زیبا، نشانی که از ماست تو مرا خواهی و من تو را نیز این چه کبر و چه شوخی و نازی ست؟ به دوپا رانی، از دست خوانی با من ایا تو را قصد بازی است؟ تو مرا سر به سر میگذاری؟ ای گل نوشکفته! اگر چند زود گشتی زبون و فسرده از وفور جوانی چنینی هر چه کان زندهتر، زود مرده با چنین زنده من کار دارم میزدم من در این کهنه گیتی بر دل زندگان دائما دست در از این باغ کنون گشادند که در از خارزاران بسی بست شد بهار تو با تو پدیدار نوگل من! گلی، گرچه پنهان در بن شاخه خارزاری عاشق تو، تو را بازیابد سازد از عشق تو بیقراری هر پرنده، تو را آشنا نیست بلبل بینوا زی تواید عاشق مبتلا زی تواید طینت تو همه ماجرایی ست طالب ماجرا زی تواید تو، تسلیده، عاشقانی عاشق: ای فسانه! مرا آرزو نیست که بچینندم و دوست دارند زاده کوهم، آورده ابر به که بر سبزهام واگذارند با بهاری که هستم در آغوش کس نخواهم زند بر دلم دست که دلم آشیان دلی هست زاشیانم اگر حاصلی نیست من بر آنم کز آن حاصلی هست به فریب و خیالی منم خوش افسانه: عاشق! از هر فریبنده کان هست یک فریب دلاویزتر، من کهنه خواهد شدن آن چه خیزد یک دروغ کهن خیزتر، من رانده عاقلان، خوانده تو کرده در خلوت کوه منزل عاشق: همچو من افسانه: چون تو از درد خاموش بگذرانم ز چشم آنچه بینم عاشق: تا بیابی دلی را همه جوش افسانه: دردش افتاده اندر رگ و پوست عاشقا! با همه این سخنها به محک آمدت تکه زر چه خوشی؟ چه زیانی، چه مقصود؟ گردد این شاخه یک روز بیبر لیک سیراب از این چوی کنون یک حقیقت فقط هست بر جا آنچنانی که بایست، بودن یک فریب است ره جسته هر جا چشمها بسته، پابست بودن ماچنانیم لیکن، که هستیم عاشق: آه افسانه! حرفی است این راست گر فریبی ز ما خاست، ماییم روزگاری اگر فرصتی ماند بیش از این با هم اندر صفاییم همدل و همزبان و همآهنگ تو دروغی، دروغی دلاویز تو غمی، یک غم سخت زیبا بیبها مانده عشق و دل من میسپارم به تو، عشق و دل را که تو خود را به من واگذاری ای دروغ! ای غم! ای نیک و بد، تو چه کست گفت از این جای برخیز؟ چه کست گفت زین ره به یکسو همچو گل بر سر شاخه آویز همچو مهتاب در صحنه باغ ای دل عاشقان! ای فسانه ای زده نقشها بر زمانه ای که از چنگ خود باز کردی نغمه هیا همه جاودانه بوسه، بوسه، لب عاشقان را در پس ابرهایم نهان دار تا صدای مرا جز فرشته نشنوند ایچ در آسمانها کس نخواند ز من این نوشته جز به دل عاشق بیقراری اشک من ریز بر گونه او نالهام در دل وی بیکن روح گمنامم آنجا فرود آر که براید از آنجای شیون آتش آشفته خیزد ز دلها هان! به پیشای از این دره تنگ که بهین خوابگاه شبان هاست که کسی را نه راهی بر آن است تا در اینجا که هر چیز تنهاست بسراییم دلتنگ با هم