نیما یوشیج | مجموعه اشعار | آقا توکا
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به روی در، به روی پنجرهها به روی تختههای بام، در هر لحظه مقهور رفته، باد میکوبد. نه از او پیکری در راه پیدا نیاسوده دمی بر جا. خروشان ست دریا و در قعر نگاه، امواج او تصویر میبندند هم از آن گونه کان بود ز مردی در درون پنجره بر میشود آوا: «دو دوک دوکا! آقا توکا! چه کارت بود با من؟». در این تاریک دل شب نه زو بر جای خود چیزی قرارش. «درون جاده کس نیست پیدا. پریشان است افرا» گفت توکا: «به رویم پنجره ت را باز بگذار به دل دارم دمی با تو بمانم به دل دارم برای تو بخوانم. ز مردی در درون پنجره مانده ست ناپیدا نشانه. فتاده سایهاش در گردش مهتاب، نا معلوم از چه سوی، بر دیوار وز او هر حرف میماند صدای موج را از موج ولیک از هیبت دریا. «چگونه دوستان من گریزاناند از من» گفت توکا: «شب تاریک را بار درون وهم ست یا رؤیای سنگینی ست!» و با مردی درون پنجره بار دگر برداشت آوا: «به چشمان اشک ریزانند طفلان. منم بگریخته از گرم زندانی که با من بود کنون مانند سرما درد با من گشته لذت ناک. به رویم پنجره ت را باز بگذار به دل دارم دمی با تو بمانم به دل دارم برای تو بخوانم ز مردی در درون پنجره آوا، ز راه دور میآید: «دوک دوک دوکا، آقا توکا! همه رفتهاند و روی از ما بپوشیده فسانه شد نشان انس هر بسیار جوشیده گذشته سالیان بر ما نشانده بارها گل شاخهتر جسته از سرما. اگر خوب این، وگر ناخوب سفارشهای مرگاند این خطوط ته نشسته به چهر رهگذر مردم که پیری مینهدشان دل شکسته. دلات نگرفت از خواندن؟ از آن جانات نیامد سیر؟» در آن سودا که خوانا بود، توکا باز میخواند و مردی در درون پنجره آواش با توکا سخن میگفت: «به آن شیوه که میل تو آن میبود پیات بگرفته نو خیزان به راه دور میخوانند بر اندازه که میدانند. به جا در بستر خارت، که بر امیدتر دامن گل روز بهارانی فسرده غنچهای حتی نخواهی دید و این دانی. به دلای خسته آیا هست هنوزت رغبت خواندن؟» ولی توکاست خوانا. هم از آن گونه کاول بر میآید باز ز مردی در درون پنجره آوا. به روی در، به روی پنجرهها به روی تختههای بام، در هر لحظه مقهور رفته، باد میکوبد نه ازو پیکری در راه پیدا. نیاسوده دمی بر جا، خروشان ست دریا. و در قعر نگاه، امواج او تصویر میبندند.