نیارستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نیارستن . [ ن َ رِ ت َ ] (مص منفی ) نتوانستن . (از جهانگیری ) (از غیاث اللغات ) (از برهان ) (از رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ). از دستش برنیامدن . (از انجمن آرا). مقابل آرستن و یارستن . رجوع به یارستن شود : کسی راست پاسخ نیارست کرد غمین شد دل و لب پراز آه سرد. فردوسی . آنکو چو من از مشغله ورنج حذر کرد با شاخ جهان بیهده شورید نیارست . ناصرخسرو. پسرگفت راهی دراز است و سخت پیاده نیارم شد ای نیکبخت . سعدی .