نک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نک . [ ن َ / ن ِ ] (ق ) مخفف اینک است . (آنندراج ) (انجمن آرا). اینک . اکنون . حالا. نون . شکسته ٔ اینک . (یادداشت مؤلف ). و رجوع به اینک شود : اجل چون دام کرده گیر پوشیده به خاک اندر صیاد از دور نک دانه برهنه کرده لوسانه . کسائی . چو بی نظامی دین را نظام خواهی داد نظام دنیا را نک بی نظام باید کرد. ناصرخسرو. گفت در ملکم سگی بد نیکخو نک همی میرد میان راه او. مولوی . نک ز درویشی گریزانند خلق لقمه ٔ حرص و امل زآنند خلق . مولوی . نک بپرّانیده ای مرغ مرا در چراگاه ستم کم کن چرا. مولوی . ◄ (صوت ) بنگر! ببین ! این است ! ها! (یادداشت مؤلف ) : هرکه گوید کو قیامت ای صنم روی بنما که قیامت نک منم . مولوی (از یادداشت مؤلف ). ◄ (حرف ربط) بل . بلکه .(فرهنگ فارسی معین ) : بل انتم قوم عادون ؛ نک شما گروهی اید ستمکاران . (ترجمه ٔ تفسیر طبری از فرهنگ فارسی معین ).
نک . [ ن ُ ] (اِ) منقار مرغان . (برهان قاطع) (آنندراج ). منقار مرغ . (ناظم الاطباء). مخفف نوک یعنی منقار است . (انجمن آرا). نوک . منقار. (یادداشت مؤلف ) : نک طاووسکان و طاووسان گاه خوردن شده زمین بوسان . امیرخسرو (از انجمن آرا). رجوع به نوک شود. ◄ تیزی سر و آخر هر چیزی . تُک . تیزه . نوک . (یادداشت مؤلف ): نک قلم . نک شمشیر. رجوع به نوک شود. - نک کوه ؛ ذروه و قله ٔ آن . (یادداشت مؤلف ). رجوع به نوک شود.
نک . [ ن َ ] (اِ) زاج و زمه را گویند وآن چیزی است شبیه به نمک . (برهان قاطع) (آنندراج ). زاک . زاغ . شب ّ. زمچ . زمه . (یادداشت مؤلف ). مصحف زک است . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). رجوع به زک شود.