نکوگوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نکوگوی . [ ن ِ ] (نف مرکب ) خوش سخن . خوش گفتار. که سنجیده و پسندیده گوید. که درست و صواب گوید : تو چندان که باشی سخن گوی باش خردمند باش و نکوگوی باش . فردوسی . با مردم نکوگوی دژم مباش . (منتخب قابوسنامه ص ٤٣). چون وصل نکورویان مطبوع و دل انگیز چون لفظ نکوگویان مشروح و مفسر. ناصرخسرو. یا نکوگوی باش یا ابکم . سنائی . مغی را که با من سر و کار بود نکوگوی هم حجره و یار بود. سعدی . نکوگویان نصیحت می کنندم ز من فریاد می آید که خاموش . سعدی . ◄ که نام دیگران را به نیکی برد. که محاسن و نیکی های دیگران را بیان کند. مقابل بدگوی : چو آنکس نباشد نکوگوی من که روشن کند عیب بر روی من . سعدی . یکی خوب کردار و خوش خوی بود که بدسیرتان را نکوگوی بود. سعدی .