نکوکردار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نکوکردار. [ ن ِ کو ک ِ ] (ص مرکب ) نیکوکردار. نکوکار. نکوفعل . نیکوعمل : نکودل است و نکوسیرت و نکومذهب نکونهاد و نکوطلعت و نکوکردار. فرخی . بدین کریمی و آزادگی که داند بود مگر امیر نکوسیرت نکوکردار. فرخی . چو دیدم روی خوبش سجده کردم بحمداﷲ نکوکردارم امشب . حافظ.