نکوکار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نکوکار. [ ن ِ ] (ص مرکب ) نیکوکار. نکوکردار. خیّر. که خیر و نیکی به مردم رساند. محسن . که کار خوب کند. مقابل بدکار و بدکردار : مر او را نکوکار زآن خواندند که هرکس تن آسان از او ماندند. فردوسی . به جای نکوکار نیکی کنم دل مرد درویش را نشکنم . فردوسی . مردی است سخاپیشه و مردی است عطابخش با خلق نکوکار به کردار و به گفتار. فرخی . از عباد ملک العرش نکوکارترین خوش خوئی خوش سخنی خوش نفسی خوش حسبی . منوچهری . نکوکار با چهره ٔ زشت و تار فراوان به از نیکوی زشت کار. اسدی . نکوکار و بادانش و داددوست یکی رسم ننهد که آن نانکوست . اسدی . تو نکوکار باش تا برهی با قضا و قدر چرا ستهی . سنائی . از پیش این رئیس نکوکار پاکزاد افکنده سر چو خائن بدکار می روم . خاقانی . فلک را شیوه بدبختی است در کار نکوکاران چو بختی بار بدبختی کش از مستی و حیرانی . خاقانی . چون شوم سوخته از خامی گفتار بدان به نکوکارپناه آرم و او هست پناه . خاقانی . نکوکار مردم نباشد بدش نورزد کسی بد که نیک آیدش . سعدی . قدیم نکوکار نیکی پسند به کلک قضا در رحم نقش بند. سعدی . طریقت همین است کاهل یقین نکوکار بودند و تقصیربین . سعدی . در زمان صحابه و یاران آن بزرگان و آن نکوکاران . اوحدی . ◄ عفیف .باعفت . مقابل بدکار به معنی بی عفاف و ناپاکدامن : کس را به مثل سوی شما راه ندادم گفتم که برآیید نکونام و نکوکار. منوچهری . گفتم ای زن که تو بهتر ز زنان باشی از نکوکاران وز شرمگنان باشی . منوچهری .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی