نکوهیده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نکوهیده . [ ن ِ دَ / دِ ] (ن مف ) ملامت کرده شده . بد. زشت . (غیاث اللغات ). عیب کرده شده . (برهان قاطع) (از اوبهی ) (از فرهنگ اسدی ) (ناظم الاطباء). ناپسند. ناپسندیده . (صحاح الفرس )(برهان قاطع) (ناظم الاطباء). مذموم . (اوبهی ) (منتهی الارب ) (دهار). مذؤم . (ترجمان القرآن ). قابل سرزنش وملامت را نیز گویند. (برهان قاطع). ملوم . ملیم . ذمیم . (منتهی الارب ). تحقیرشده . اهانت شده . سرزنش شده . سخن بدشنیده . (از ناظم الاطباء). ذم . ذمیمة. مذمومة. معیب .معیوبة. لئیم . منکر. منکرة. قبیح . (یادداشت مؤلف ).افعال نکوهیده ؛ کارهای نالایق و ناسزاوار. (ناظم الاطباء). مقابل ستوده . (فرهنگ فارسی معین ) : نکوهیده باشد دروغ آزمای . بوشکور. نکوهیده باشد جفاپیشه مرد به گرد در آزجویان مگرد. فردوسی . نباشم نکوهیده از کار اوی چو با اژدها گردداو جنگجوی . فردوسی . نکوهیده تر شاه ضحاک بود که بیدادگر بود و ناپاک بود. فردوسی . اگرچه نکوهیده باشد حسد وز او بر دل وجان بود رنج و بار. فرخی . هرکه فرهنگ از او فروهیده است تیزمغزی از او نکوهیده است . عنصری (از یادداشت مؤلف ). تا هرچه ستوده تر سوی آن گراید و از هرچه نکوهیده تر از آن دور شود. (تاریخ بیهقی ص ٩٦). نکوهیده زندان بی رنگ وبوی بیفروخت از نور رخسار اوی . شمسی (یوسف و زلیخا). پیشه ای سخت نکوهیده گزیدی چه بود کز فلان زر بستانی و به بهمان بدهی . ناصرخسرو. زین گونه نکوهیده باد از ایزد آنکس که مرا بر هنر ستاید. مسعودسعد. و نهی بر مجانبت از سه فعل نکوهیده پوشیده نماند. (کلیله و دمنه ). و او مذموم و نکوهیده بودی . (تفسیر ابوالفتوح رازی ج ٥ ص ٣٨٢). با اینهمه که کبر نکوهیده عادتی است آزاده را همی ز تواضع رسد بلا. عبدالواسع جبلی . دلقت به چه کار آید و مسحی و مرقع خود را ز عمل های نکوهیده بری دار. سعدی .
فرهنگ طیفی واژهدان
شایسته سرزنش، قابل انتقاد، نابههنجار، ناروا، ناپسند، نازیبا، معیوب، سرزنشآمیز، ننگآور، شرم آور ناباب، غیرقابل استفاده، خراب، برگشتی، مستردشده، برگشت خورده، برگشته، مردود