نکوهش کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نکوهش کردن . [ ن ِ هَِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) نکوهیدن . هجو. هجا. (یادداشت مؤلف ). سرزنش کردن . ملامت کردن : اگر روزی از تو پژوهش کنند همه مردمانت نکوهش کنند. بوشکور. هر آنگه که رشک آورد پادشا نکوهش کند مردم پارسا. فردوسی . نکوهش فراوان کند زال زر همان نیز رودابه ٔ پرهنر. فردوسی . تو از کشورم بگذری در جهان نکوهش کنندم مهان و کهان . فردوسی . بی دانشان اگرچه نکوهش کنندشان آخر مدبران سپهر مدورند. ناصرخسرو. جهان را چو نادان نکوهش مکن که بر تو مر او را حق مادری است . ناصرخسرو. نکوهش مکن چرخ نیلوفری را برون کن ز سر باد خیره سری را. ناصرخسرو. نکوهش مکن عاقلی را که در صف برای نشست خود آخور گزیند. خاقانی . عزب را نکوهش کند خرده بین که می رنجد از خفت وخیزش زمین . سعدی .