نکوه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نکوه . [ ن ِ ] (نف مرخم ) فاعل نکوهش باشد که به معنی عیب جوینده و بدگوینده است . (برهان قاطع) (از آنندراج ). آنکه عیب جوئی می کند و بد میگوید و تهمت میکند. (ناظم الاطباء). اسم فاعل مرخم است از نکوهیدن . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). مخفف نکوهنده . (یادداشت مؤلف ). به صورت مزید مؤخر با بعض کلمات آید به معنی نکوهنده : بخیل نکوه . دهرنکوه . گیتی نکوه . ◄ (فعل امر) صیغه ٔ امر به معنی عیب جوئی و بدگوئی کن . (از برهان قاطع) (از آنندراج ) : به نکوهش مکن درونها ریش خویشتن را نکوه از همه بیش . کسائی . رجوع به نکوهیدن شود.