نکونام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نکونام . [ ن ِ ] (ص مرکب ) خوش نام . که به نیکی و نکوکاری مشتهر و نامبردار است : آن گرد نکونام که اندر دره ٔرام با پیل همان کرد که با کرگ ز خواری . فرخی . انوشه کسی کو نکونام مرد چو ایدر تنش ماند نیکی ببرد. اسدی . کسی کو نکونام میرد همی ز مرگش تأسف خورد عالمی . اسدی . زنده ٔ جاوید ماند هرکه نکونام زیست کز عقبش ذکر خیر زنده کند نام را. سعدی . چه دیدی در این کشور از خوب و زشت بگو ای نکونام نیکوسرشت . سعدی . نکونام را جاه و تشریف و مال بیفزود و بدگوی را گوشمال . سعدی . نمرد آن کسی کز جهان نام برد که مرد نکونام هرگز نمرد. امیرخسرو. ◄ آمرزیده . مرحوم . مغفور : بوی در دو گیتی ز بد رستگار نکونام باشی بر کردگار. فردوسی . ◄ عفیف . پاکدامان : کس را به مثل سوی شما راه ندادم گفتم که برآیید نکونام و نکوکار. منوچهری .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی