نکوروی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نکوروی . [ ن ِ ] (ص مرکب ) زیبا. نکوچهر. نیکوصورت . نکورخسار. که روئی زیبا دارد : مکن ای روی نکو زشتی با عاشق خویش کز نکورویان زشتی نبود فرزاما. دقیقی . جاودان شاد و تن آزاد زیاد آن نکوروی پسندیده سیر. فرخی . مجلس تو ز نکورویان چون باغ بهار پر تذروان خرامنده و کبکان دری . فرخی . چون وصل نکورویان مطبوع و دل انگیز چون لفظ نکوگویان مشروح و مفسر. ناصرخسرو. نکوروی و خوش خوی و زیباخصال ز پانصد یکی را فزون است سال . نظامی . عافیت می بایدت چشم از نکورویان بدوز عشق می ورزی بساط نیکنامی درنورد. سعدی . وردوست دست می دهدت هیچ گو مباش خوش تر بود عروس نکوروی بی جهیز. سعدی . هوادار نکورویان نیندیشد ز بدگویان بیا گر روی آن داری که طعنت در قفا ماند. سعدی .
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی