نکوخوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نکوخوی . [ ن ِ ] (ص مرکب ) نکوخو. رجوع به نکوخو شود : شادمان باد و به هر کام که دارد برساد آن نکوخوی نکومنظر نیکومخبر. فرخی . نکودلی و نکومذهب و نکوسیرت نکوخوئی و نکومخبر و نکومنظر. فرخی . نکوخویان سفیهان را زبونند که اینان راهوار آنان حرونند. امیرخسرو.