نکو داشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
نکوداشتن . [ ن ِ ت َ ] (مص مرکب ) به خوبی و دقت تعهد و نگهداری و مراقبت کردن . گرامی داشتن . معزز و محترم داشتن . به ناز داشتن . به ناز و نعمت پروردن . در خصب و آسایش پروردن . در رفاه داشتن : او راخواسته بسیار بود و از آنکه درویشان را نکو داشتی خواسته ٔ او را برکت بیش بودی . (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). پسر را نکو دار و راحت رسان که چشمش نماند به دست کسان . سعدی . پدر چون با خداوندان بقا داد نکو دارند فرزندان او را. سعدی . نکو دار بازارگان و رسول که نامت برآید به صدر قبول . سعدی .